
.:: . صدف و سنگ . ::.
* * * * * *
اگه سبزم اگه جنگل
اگه ماهی اگه دریا
اگه اسمم همه جا هست
روی لب ها ، تو کتابا
اگه رودم ، رود گنگم
مثل مریم ، اگه پاک
اگه نوری به صلیبم
اگه گنجی زیر خاک
واسه تو قد یه برگم
پیش تو راضی به مرگم
اگه پاکم مثل معبد
اگه عاشق مثل هندو
مثل بندر واسه قایق
واسه قایق مثل پارو
اگه عکس چل ستونم
اگه شهری بی حصار
واسه آرش تیر آخر
واسه جاده یه سوار
واسه تو قد یه برگم
پیش تو راضی به مرگم
اگه قیمتی ترین سنگ زمینم
توی تابستون دستای تو برفم
اگه حرفای قشنگ هر کتابم
برای اسم تو چند تا دونه حرفم
اگه سیلم پیش تو قطره
اگه کوهم پیش تو قد یه سوزن
اگه تن پوش هر درختم
پیش تو اندازه ی دکمه ی پیرهن
واسه تو قد یه برگم
پیش تو راضی به مرگم
اگه تلخی مثل نفرین
اگه تندی مثل رگبار
اگه زخمی زخم کهنه
بغض یک در ، رو به دیوار
اگه جام شوکرانی
تو عزیزی مثل آب
اگه ترسی اگه وحشت
مثل مردن توی خواب
واسه تو قد یه برگم
پیش تو راضی به مرگم
* * * رمه ام گم شده است. حرف مردم شد و رفت هم از این دست ، مرا * * *
شب سنگین بیابان گویا ،
رمه ام را دزدید.
رمه ام - آن همه شعری که برایت گفتم -
ناگهان گم شد و رفت
چه کسی گفت : "خداوند شبان همه است ،
و برادرها را تا ته دره سبز ، رهنمون خواهد بود" ؟
من ، شبان رمهء خود بودم
و کسی آن بالا ،
خود ، شبان من معصوم نبود.
غفلت من ، رمه را از کف داد ،
غفلت او ، شاید
هم از این دست ، تو را .. .
رمه را .. .
همه را .. .
* * * میون یه دشت لخت داغ خورشید به تنم من همونم که یه روز آرزو داشتم برم اولش چشمه بودم چشم من پشت اون کوه بلند ** سر رام یه چاله کند ** توی چاله افتادم * * *
زیر خورشید کویر **
مونده یک مرداب پیر
توی دست خاک اسیر **
منم اون مرداب پیر
از همه دنیا جدا **
زنجیر زمین به پام **
می خواستم دریا بشم **
می خواستم بزرگترین
دریای دنیا بشم **
تا به دریا برسم **
شبو آتیش بزنم
تا به فردا برسم **
زیر آسمون پیر **
اما از بخت سیاه
راهم افتاد به کویر **
چشم من به اونجا بود **
اما دست سرنوشت
خاک منو زندونی کرد **
آسمونم نبارید
اونم سر گرونی کرد **
حالا یه مرداب شدم
یه اسیر نیمه جون **
یه طرف میرم به خاک
یه طرف به آسمون **
خورشید از اون بالاها
زمینم از این پایین **
هی بخارم می کنن
زندگیم شده همین **
با چشام مردنمو
دارم اینجا میبینم **
سر نوشتم همینه
من اسیر زمینم **
هیچی باقی نیست ازم
قطره های آخره **
خاک تشنه همینم
داره همراش میبره **
خشک میشم تموم میشم
فردا که خورشید میاد **
شن جامو پر میکنه
که میاره دست باد **
* * * کاشکی منو تو بودیم ستاره ** ابر بهاره ** پر از اشاره** با دل بی تاب ** بازی با هم رو طاق مهتاب ** قول تو قول بود ** حرف تو گل بود ** تو باغ عشق همیشه گفتیم ** یه خونه داشتیم ** ی ستاره ها بوسه می کاشتیم ** من بود دستای نازت ** قلبمونو ** پیدا میکردیم ** * * *
با گریه هامون
با خنده هامون
مهتاب ما رو آشتی میداد با هم دوباه **
شبا همیشه
قایم موشک
کاشکی همیشه
لب تو گلدون
هی گل می گفتیم گل می شنفتیم **
غنچه بودیم
رو بال ابرا
تو باغچه
کاش می دونستم قصه و رازت **
تو دست
آسمونو تو کوچه ها صدا میکردیم **
سکه های ** ![]()
... .. . دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد .. . به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد درین بازار عطّاران مرو هر سو چو بی کاران .. به دکّان کسی بنشین که در دکّان شکر دارد . .. ... مولانا-دیوان شمس

من بیهوده می خواهم، از یاد تو بگریزم ** * * *
ای همه هستی من، از مهر تو لبریزم **
تو دریای من هستی، هرگز از خود مرانم **
من ساحلی غریبم، باید با تو بمانم **
بی تو، چون کویر تشنه ی آبم **
بر موج هستی چون حبابم **
بی قرارم و بی تابم **
بی تو چون کتاب بسته ای هستم **
شاخه ی شکسته ای هستم **
عابر خسته ای هستم **
* * * مرده دیگه در من خورشید شهر نگاهت ** چون تک درختی نگاهم مونده به راهت** * * * دیگه بعد از تو چون همیشه من دلم یه گل آتیشه** * * *
دلم بهم گفته که قهره بامن دو چشمات**
بیهوده پژمرد قلبم مثل گل تو دستات**
چرا نگفتی تو که دیگه دوستم نداری **
میخوای تو گلدون قلب من خنجر بکاری **
تو آئینه چشمم هنوزم عکس تو پیداست**
از بس که هر روز هی گریه کردم اشکام یه دریاست **
بی تو می میرم یه روزی تو شهر غربت**
میرم دوباره از شهر تو من با قلبی پر از محبت **
دیگه بعد از تو چون همیشه من دلم یه گل آتیشه**
اما یادت از دل هرگز جدا نمیشه **
بی تو می میرم یه روزی تو شهر غریب**
میرم دوباره از شهر تو من با قلبی پر از غم **
دیگه بعد از تو چون همیشه من دلم یه گل آتیشه**
اما یادت از دل هرگز جدا نمیشه**
دیگه بعد از تو چون همیشه من دلم یه گل آتیشه**
اما یادت از دل هرگز جدا نمیشه**
اما یادت از دل هرگز جدا نمیشه**

* * * صدایت میزنم بشنو نگاهت میکنم دریاب * * رهایم کن .. برای من .. تو جان بودی به دنبال.. تو میگشتم .. . نشانم ده همان هستی * * *
به من نزدیک ولی دوری مثل تصویر ماه بر آب
تو یاد کودکی من چون عطر یاس رو دیوار
که مونده عکس لبخندت توی قلبم به یادگار
بگو با من ..
بگو با من ..
یگانه یار
یگانه یار .. .
همیشه با من هر لحظه
رهایم کن
از این غربت
از این غربت
شروع کن قصه ای تازه .. .
برای من
تو جان بودی
تو جان بودی تو جان هستی
به دنبال ..
تو میگشتم ..
کیفر شکستن دل تورو من دارم با چه عذابی پس میدم هر نفس مردن و زنده شدنم اینه قیمتی که هر نفس میدم یه طرف شکستن پای فرار یه طرف منت خلق روزگار تن سپردن به تحمل خزون به امید بی سرانجام بهار من که از سپیده ها جاری شدم ته این ظلمت چاه چه می کنم؟ من که از قید تنم رها بودم توی این شکنجه گاه چه می کنم؟ می دونم که این همه شکستگی کیفر شکستن تو هست و بس من بدی کرده ام اما تو ببخش راحتم کن از عذاب این قفس 
: :: ::: راتو برو مسافر بر گشتنت عذابه من تشنه لب تکیدم آب این طرف گلابه از دورها چه زیباست امواج آبی عشق اما دریغ و افسوس چون میرسی سرابه هر یار اهل نیرنگ هر دوست اهل حیله با پشت خورده خنجر موندم تو این قبیله نشنیده ام من از تو یک حرف از صداقت افسانه های دل را بردم بسوی ظلمت زهر است در دل جام ریزی چو باده در کام گویند نوش و در دل صدها هزار دشنام جاده دروغ نمیگه فریاد از رهاییست برای پای خسته پیغام آشنابیست کنار خط جاده هر سایه بون یه طاقه یه سر پناه امنه تصویری از اتاقه ::: :: : 
آه .. ای خورشید .. . ای خورشید ! ای گل خوشرنگ دشت آسمان ! یک روز .. یک روز .. . من تورا از شاخه خواهم چید .. . 
گفت: من از روییدن خار سر دیوار دانستم که ناکس کس نمی گردد بدین بالا نشینی ها... گویمش: من از افتادن شبنم به روی خاک دانستم که کس ناکس نمی گردد ازین افتان و خیزان ها ! 
. . . سفری کن به شرابخانه ی چشمم سالها بی سفر و سیر سفری کن به شرابخانه ی چشمم عمر کوتاه می فروشی با فسون چشم من قسمت هر کس نشد سفری کن به شرابخانه ی چشمم سفری کن ! . . .
تا در این بیت خمار شکن بمانی
جرعه جرعه از نگاه من بنوشی
مست و دیوانه شوی غزل بخوانی
مرغ دل در سینه محبوس
با جماعتی نشستی
مبتلا به آه و افسوس
مبتلا به آه و افسوس
تا در این بیت خمار شکن بمانی
جرعه جرعه از نگاه من بنوشی
مست و دیوانه شوی غزل بخوانی
به غم و درد زمانه
چشم من میخانه ی تو
تو خمار در کنج خانه
بیهوده می جنگی چرا
کهربایم همچو کاهی
می ربایم من تو را
راه شرابخانه ی ما
برگزیده عاشقم هستی
برخیز و بیا برخیز و بیا
برخیز و بیا
تا در این بیت خمار شکن بمانی
جرعه جرعه از نگاه من بنوشی
مست و دیوانه شوی غزل بخوانی
پشت هم موج بلا می شکنه و جلو میاد .. وای بر ما که رو آب مثل حبابیم.. مگه نه.. . اگه تا آخر خورشید خدا هم برسیم آخر از بوسه ی خورشید کبابیم .. مگه نه.. . کار دنیا رو که چشمام می بینن به هم میگن.. ما دوتا پنجره ی رو به سرابیم.. مگه نه؟.. 
× × × حرف عاشقونه خوبی ندارم قلب سنگینمونو زمین بذاریم تیشه و کوهو میگیم ارزونی فرهاد ! صخره و موج مال قصه های سند باد ! نه از اغاز یه راهه عاشقونه نه از این جاده لبریشمی شعر حرف عاشقونه خوبی ندارم × × × چ
خستم از را ه شوق پایکوبی ندارم
چند تا هم غصه میخوام چند تا مثه من
که بشینیم دور یک چراغ روشن
همصدا بگیم که ما قلبی نداریم
همصدا میگیم اگه اهل بهاریم .. .
حرف قیمتی و سبز رنگی نداریم
نه از احساس رسیدن به خونه
که باید غریبو بیسوار بمونه.. .
خستم از را ه شوق پایکوبی ندارم
حرف عاشقونه خوبی ندارم
خستم از را ه شوق پایکوبی ندارم
حرف عاشقونه خوبی ندارم
خستم از را ه شوق پایکوبی ندارم
* *
*
حدس گر گرفتنت در تنور هر نفس غم نه اما کم که نیست
حدس رو گردان شدن از من و از راه ما
باور بی یاوری
مرگ ای خوشباوری .. . تو بگو غیبت دست غیبت هر چه نفس
بین ما فاصله نیست
روز انکار نفس روز میلاد تو بود
غیبت آخر تو کوچ مرغان صدا
ختم این قائله نیست
*
*
*

هم شب تازه تو ترکش پر تیر عشق
سنگ سنگر هم که نیست !
خوب دیروز و هنوز طرحی از من بر صلیب
روی تن پوشت بدوز
وقت عریانی عشق با همین طرح حقیر
در حریق تن بسوز
ترک تو فاصله دست و کاغذ و غزل من و عاشقانه بود
رستن از پیله خواب ای کلید قفل شعر
*
خواب شاعرانه بود .. .
* * * توبه کنید زیرا پادشاهی آسمان نزدیک است در «کتاب زندگی» نوشته شده است – روی بر نگردان! شاید میترسی که نتوانی تا به آخر پایداری کنی. این تعهد خداوند در عهد جدید است که تو را از سقوط کردن حفظ کرده و نگاه دارد، اگر تو خود را به حمایت او بسپاری. * او گفت.. پس هر چرا در نام من .. از من بخواهید به یقین آن را یافته اید.. . * پس میطلبم در نام و اراده ی تو ای مصلوب آسمانی ..با ایمان مطلق.. تا مرا از ظلمت نفس و تاریکی عمر خزان یافته برهانی و روح القدست را باز چون پیش در من پایدار سازی و آنچنانم سازی که بدن من شایسته جایگاه خداوند باشد.. آمین.. آمین
* *
*
با من از عشق نترس ؛ با من از عشق نترس * *
*
عشق در یک قدمی است عشق را پیدا کن
* * * *
* دل بده.. دل بده.. دست به دستم بسپار
* تا از این لحظه زیبا سفر آغاز کنیم . . سفر آغاز کنیم * پر و بالی بگشاییم و به آن قله سبز هر دو پرواز کنیم * *
آن پرنده که ز پرواز بترسد .. یک عمر .. در قفس می ماند.. . * با من از عشق نترس ؛ با من از عشق نترس
* * * * *
*
آن پرنده که ز پرواز بترسد یک عمر در قفس می ماند
با من از عشق نترس ؛ با من از عشق نترس
رو به این باغ قشنگ در دل را وا کن
گوش کن عشق تو را می خواند
گوش کن عشق تو را می خواند
با من از عشق نترس ؛ با من از عشق نترس
چه کسی می داند..
آن پرنده که ز پرواز بترسد یک عمر در قفس می ماند
با من از عشق نترس ؛ با من از عشق نترس
* * * ای لطیف نازنین عشق من زیباترین * * * * * * * * * * * * * * * * *
بردار از روی خود پرده های خشم و کین
تو به زیبائی مهتاب
تو به آرامش خواب
چشم من تشنه ی پرسش
روی تو تنها جواب
من اگر یکبار ببینم روی تو
من اگر یکبارفقط یکبار ببینم روی تو
نفسم یکبار فقط یکبار بگیره بوی تو
من اگر یکبارفقط یکبار ببینم روی تو
نفسم یکبار فقط یکبار بگیره بوی تو
آتشی میگیرم از عشق مثل خورشید دیدنی
داغتر از واژه ی لاله تو غزلها موندنی
من اگر یکبارفقط یکبار ببینم روی تو
* * * به سلامتی تو مینوشم ** به سلامتی تو مینوشم** ای همیشه گرمی آغوشم ** ای همیشه گرمی آغوشم ** * * *
که خلاص تر از می پاکیزه ای**
از گذشته تا هنوز و تا ابد**
پشت هر آواز من انگیزه ای**
ای همیشه گرمی آغوشم**
به سلامتی تو مینوشم**
خسته بودم . مانده بودم**
از خودم . از خانه . از دوست رانده بودم**
چه به وقت آمدی ای عشق**
وقتی که دل به عزا نشانده بودم**
ای همیشه گرمی آغوشم**
روزگار ماندنت کم بود و کوتاه**
شب و روز و ساعتی بود . گاه و بی گاه**
مثل یک رگبار تند در شب مرداب**
خنکایی آمد و چند لحظه نموار**
گل شدم من . گل شدم من . گل پر پر**
دل من یک شبه دل شد . تازه و تر**
دستهایم شد پناهگاه پرنده**
شانه هایم . بام دعوت کبوتر**
ای همیشه گرمی آغوشم **
به سلامتی تو مینوشم**
به سلامتی تو مینوشم**
به سلامتی تو مینوشم **
* * * زیر چتر گل نشستم ** * * *
به یادت چشمامو بستم**
خواب دیدم که گل شدم من**
گل نیلوفر آبی**
وای چه خوابی ! وای چه خوابی !**
وای چه خوابی ! وای چه خوابی !**
ابر بود و آسمون بود**
رو زمین رقص بارون بود**
تو هوا رنگین کمون بود**
سبز و سرخ و زرد و آبی**
وای چه خوابی ! وای چه خوابی !**
وای چه خوابی ! وای چه خوابی !**
توی یک جزیره انگار**
پری دریایی دیدم**
اما اون پری تو بودی**
پر زدم به تو رسیدم**
آخ که من تا تورو دیدم**
تورو با بوسه پوشیدم**
دور اون تنت پیچیدم **
چه تنی چه پیچ و تابی**
وای چه خوابی ! وای چه خوابی !**
وای چه خوابی ! وای چه خوابی !**
اما ...
از خواب که پریدم**
جاتو پیشم خالی دیدم**
مونده بود عطر تن تو**
رو تنم چه عطر نابی**
وای چه خوابی ! وای چه خوابی !**
وای چه خوابی ! وای چه خوابی !**![]()
* * * من از دشمن نمی ترسم * * * * * * * * * *
که دشمن های و هو داره
تو میدون جرات و جان
نبرد از رو به رو داره
از اون دوسته هراس من
که مظلوم سر به تو داره
به عشق و صلح بی تزویر
تظاهر تا گلو داره
من از اعدام بی شمشیر می ترسم
من از تسلیم شدن بی جنگ می ترسم
من از نزدیکی نرم نخ و گردن
من از خونریزی بی رنگ می ترسم
من از دشمن نمی ترسم
که دشمن های و هو داره
تو میدون جرات و جان
نبرد از رو به رو داره
خراب نعره های شیر
نشد پایبست هیچ خونه
من از موریانه می ترسم
که بغزش سرد و پنهونه
مگه آتیش اسکندر
حریف بودن ما بود
مگه کابوس تیموری
دلیل مرگ رویا بود
من از اعدام بی شمشیر می ترسم
من از تسلیم شدن بی جنگ می ترسم
من از نزدیکی نرم نخ و گردن
من از خونریزی بی رنگ می ترسم
من از دشمن نمی ترسم
که دشمن های و هو داره
تو میدون جرات و جان
نبرد از رو به رو داره
* * * تو یه حرف ساده نیستی ، تو برام ندای عشقی ** *
می میرم برای تو جون من فدای تو ** * * *
تو چو پرواز بلندی روی قله های عشقی **
می میرم برای تو جون من فدای تو ! **
تو صدام کن گرمی عشقمه تو صدای تو **
لحظه های خوب با تو ،کوله بار خاطراته**
حرمت پاک نجابت میون شرم نگاته **
می میرم برای تو جون من فدای تو **
تو صدام کن گرمی عشقمه تو صدای تو **
تو فقط معنی عشقی تو کتاب عاشقانه **
تو چو پرده های سازی واسه خوندن ترانه**
تو شبم بلور چشمات واسه من ماه و ستاره ست**
توی لحظه های آخر بودنت عمر دوبارست **
می میرم برای تو جون من فدای تو **
تو صدام کن گرمی عشقمه تو صدای تو **
لحظه های زندگی بی تو برام همچون شب یلدا درازه **
دیدن هر روز تو ای قبله گاه من برام عین نمازه **
تا که دیدم چشم تو از ساقی و میخانه و ساغر گذشتم**
عاشقم من عاشق دیوانه ای کز جان خود آخر گذشتم**
تو فقط معنی عشقی تو کتاب عاشقانه **
تو چو پرده های سازی واسه خوندن ترانه**
تو شبم بلور چشمات واسه من ماه و ستاره ست**
توی لحظه های آخر بودنت عمر دوبارست**
می میرم برای تو جون من فدای تو **
تو صدام کن گرمی عشقمه تو صدای تو **
تو صدام کن گرمی عشقمه تو صدای تو **
* * * شنیدن صدای تو؛ * * حس کردن گرمای تو* * گرمی انگشتای تو* * یا مثل قصه شنیدن* * تو رو؛تو باغ مثل یک گل..* * مثل یه گل بو کشیدن* * اما غم نبودنت به تلخی حقیقته* * نشستن و سیر نشدن* * حتی هزار سال که بشه* * یک ثانیه پیر نشدن * * حتی اگه تو قفسه* * یا با تو همسفر شدن* * اگه سفر یک نفسه..* * اما غم نبودنت به تلخی حقیقته* * خواهش تو ، تو خواسته هام* * همیشه در نهایته* * حتی برای یک نفس* * داشتن تو غنیمته* * اما تو نیستی تو برام* * نبودنت مصیبته* * همیشگی ترین عذاب* * شکنجه ی حقیقته * * اینا همش غنیمته ، غنیمته* * اما غم نبودنت به تلخی حقیقته* * اینا همش غنیمته ، غنیمته* * اما غم نبودنت به تلخی حقیقته* * * * *
حس کردن نوازشهات* *
تو رو مثل یه شعر ناب؛* *
اینا همش غنیمته، غنیمته* *
میشه تو روبروی تو* *
یا با تو همخونه شدن* *
اینا همش غنیمته ، غنیمته* *
مبارک و نیکوست میلادش.. همو که از آسمانها می آید.. از همه برتر ست..
* * * * ای خفتگان بیدار شوید از مردگان برخیزید "مسیح خداوند"بر شما خواهد درخشید .. . ..آمین .. * * * 
* * * بذار دستاتو تو دستام به چشمونم نگاهی کن ** * * نگو دیره ..آه .. نگو دیره ..آه .. که این دل بی تو میمیره ** نگو دیره ..آه .. نگو دیره ..آه .. که این دل بی تو میمیره** * * *
لبان خشک و سردم را به یک بوسه بهاری کن **
سرت را همچو عاشقها به روی سینه ام بگذار **
صدای قلبم رو بشنو که میخواهد تورا بسیار**
نگو دیره .. نگو دیره .. که این دل بی تو میمیره**
نگو دیره .. نگو دیره .. که این دل بی تو میمیره**
بذار با اشک چشمونم بهار تازه ای سازم**
گلای پرپر دل را به زیر پات بیندازم**
بذار در خلوت شبها در آغوشت پناه آرم**
چشمامو تا سحر خیره به رخسارت نگه دارم**
سحر کن امشب رو با من که من خاموش و تاریکم**
بمون با من که من بی تو درون سینه میمیرم**
* * * مهتاب خانوم (1) بدجوری دلتنگ توام ** از پله ستاره ها** یواشکی پایین بیا ** نون تنوری و پنیر** (1) : مهتاب نام فرد حقیقی نبوده صرفا یک استعاره است! * * *
تو رو خدا **
امشب دیگه هر جوری هست**
دور از چشم ابر سیاه **
آروم و بی سر و صدا**
بشین تو مهتابی ما**
بشین تو مهتابی ما **
کنار حوض توی حیاط **
چه سفره ای چیدم برات**
شراب و شاخه نبات!**
سه تار وسنتور کوکِ کوک**
رقص گل و بوسه باد**
ساز من و پنجه عشق**
دلت چه آوازی می خواد؟**
رو فرش ابریشمی نرم و سپید رازقی**
مهتاب خانوم امشب منو ببر به خواب عاشقی**
از کوچه حرف و جدل **
بریم تو پیچ پیچ غزل**
بچینیم از شاخه دل**
ترانه قند و عسل**
مهتاب خانوم سازِ دلم شور می زنه برای تو !**
اگه بازم ابر سیاه گرفته دست و پای تو**
بگو که دوستش نداری !**
بگو دلت مال منه**
بزار بره هر چی می خواد**
گریه کنه زار بزنه!!**
مهتاب خانوم بدجوری دلتنگ توام**
تو رو خدا **
امشب دیگه هر جوری هست**
برای دیدنم بیا**
* *
آهای آهای ستاره بیا که باز بهاره
بیا که این دل ما عاشق و بی قراره تویی فقط نیازش قصه رمز و رازش بیا که وقته وقتشه به فکر تاج و تختشه نفس کشید سختشه بیا می خوام پر بزنم می خوام هوای عشقمو تازه و تازه تر کنم می خوام دوباره این دل رو عاشق و عاشقتر کنم آهای آهای ستاره بیا که باز بهاره بیا که این دل ما عاشق و بی قراره * * *
*
شده خراب عشقت بیا بازم بسازش
بیا که بی تو دل ما
می خوام باهات سفر کنم
* * * ای حریر بی تحمل ای شکستنی تر از گل ** ای خود قصه رفتن تو باید بسازی با من ** تو باید مثل بیابون شعر انتظار بدونی** ابر تو هرچی که باشه بازم عاشقش بمونی** تو باید مثل یه بیشه پای این ساقه بشینی** من می خواستم توی دستات برسم به اوج خواستن** * ای حریر بی تحمل ای شکستنی تر از گل ** * * *
زیر دستای زمستون گریه کردنو ببینی**
برای دربه دری ها تو می تونی خونه باشی**
برای چراغ خونه نور عاشقونه باشی**
ای حریر بی تحمل ای شکستنی تر از گل **
ای خود قصه رفتن تو باید بسازی با من**
ای تنت خاک شکفتن نگیر این بهارو از من **
اگر مثل حرف گنگم بگو ناگفته نمونم**
اگه روشنم مثل آب ول نکن بذاربخونم**
من یه قصر قصه ساختم توی ابرای خیالم**
جای ریختن تو کمک کن تار نشه شوق زلالم**
بذار پیش تو از اون قصر شعر نقره ای بخونم**
ذوق کنم از ته قلبم خودمو کسی بدونم**
ای خود قصه رفتن تو باید بسازی با من**
ای حریر بی تحمل ای شکستنی تر از گل **
ای خود قصه رفتن چی می شه بسازی با من**
یا در دل موج سهمناگین طوفان بشکسته قایقی را
ای عشق مرا نکرده باور آن لحظه مرا به خاطر آور
ای عشق مرا نکرده باور آن لحظه مرا به خاطر آور
یا صید به خون کشیده ای را افتاده به دام مرگ دیدی
ای عشق مرا نکرده باور آن لحظه مرا به خاطر آور
ای عشق مرا نکرده باور آن لحظه مرا به خاطر آور
در دشت جنون بی ترانه سرگشته تر از غبار گشتی
یا پیر شدی چو من دریغا از آینه شرمسار گشتی
یا پیر شدی چو من دریغا از آینه شرمسار گشتی
گفتی که همیشه یاد من باش من یاد تو بوده ام همیشه
من هر غزل و ترانه ام را بهر تو سروده ام همیشه
هر صبح پس از نیایش من از ته دل دعات کردم
در قصر بلور آسمونها فریاد زنان صدات کردم
ای عشق مرا نکرده باور آن لحظه مرا به خاطر آور
* * * شب شب بی صدا ** عشق عشق بی ریا ** من از تو بی خبر ** باز تو با این سفر ** غم مونده تو گلو ** باز از سفر نگو ** دل باتو آشنا ست ** قلب شوق گریه هاست ** تورو یادم نمیره تا هست دلم تو سینه ** دستای مهربونت از خاطرم نمیره ** حتی اگه بدونم دل با غمت میمیره ** یار دوره از دیار ** عشق مونده در کنار ** تو یار آخرین ** تو صبح باورین ** تو آشنای من ** من یار خسته تر ** تو اعتبار من ** تو باز کنار من ** تورو یادم نمیره تا هست دلم تو سینه ** دستای مهربونت از خاطرم نمیره ** حتی اگه بدونم دل با غمت میمیره ** تا هست دلم تو سینه تورو یادم نمیره ** تا هست دلم تو سینه تورو یادم نمیره ** تا هست دلم تو سینه تورو یادم نمیره ** * * * 
* * * و اینک کسب عنوان " نایب قهرمانی " و مدال نقره در مسابقات المپیاد ورزشی کشوری دررشته تنیس، تابستان 1389، کرمانشاه * * * بسیار خوشایند و گوارا ست طعم پیروزی اما باید دانست همه چیز نا پایدار و موقتی ست.. . هیچ چیز مانا و ماندگار نیست جز روح و خدای تو.. پس سپاس می گویم خداوند را ازین یاری بزرگ جهت کسب این مهم.. . هال لویا! هال لویا! * بزودی عکسها گذارده میشوند.. 
* * * وقتی هماواز نوای تو هستم هیچ آوازی بیان گفتنم نیست وقتی همراه دستان تو هستم هیچ آوازی رفیق آغازم نیست وقتی که سرشار از عشق تو هستم روح پرنده های آسمونم پایان اندوه شب جدایی تویی که در موسم غربت من وقتی که سرشار از عشق تو هستم با تو به جایی می رسم که انگار با تو نمی ترسم من از زمستون باقی همه حرف و گمان و رویا وقتی که سرشار از عشق تو هستم روح پرنده های آسمونم هیچ قفسی حریف پروازم نیست... * *
هیچ نفسی حریف آوازم نیست
هیچ قفسی حریف پروازم نیست
روز خوش دوباره عاشق شدن
بهانه ای برای زنده بودن
بالاتر از دنیای من دنیا نیست
فاصله ای بین منو خدا نیست
ندارم ایمانی به فصل سرما
بهار خود منم وقتی تو هستی
هیچ نفسی حریف آوازم نیست
* *
*
پس زنان پاک تنها ازان مردان پاک و مردان پاک تنها ازان زنان پاکند و .. مردان نا پاک تنها ازان زنان ناپاک و زنان ناپاک تنها ازان مردان ناپاک و بی ایمانند.. .
*
* *
* * *
پس به شما می گویم- من نمیگویم ، خدا می گوید- : در آنچه راستی ست.. و آنجه پاکی ست و هرآنچه نیک است .. و هرآنچه زیباییست و آنچه از عدالت است .. و هر چیز که محبت است و هر مدح و ستایشی که بوده باشد .. و همه ی آنچه عشق است.. عشق است و آزادی و آنچه از آرامش و صداقت و لطافت و نرمی ست ... . تنها و تنها .. .. در آن ها تفکر کنید -در همه ی آنها- * * * آمین 
... امروز از درک آنچه کردم ناتوانی اما بعد خواهی دانست.. روزی خواهد رسید که روبرو خواهیم دید... * * *
* * * مشکل چه بشنوی عزیزم!... شعر منو ترانه من... .. آواز عاشقانه من گفتم که تا ترانه هایم از باغ و گل سخن بگوید... اما به باغ ما دریغا... ... جز گل کاغذی نروید آه ای دل .. تو می گفتی که یک دل پیدا شود با تو بماند آه افسوس در این بیگانگی ها کسی قدر تو را نداند! خاموشی گرفته عشق و بی او ، بی او چه ها بر ما گذشته... آه ای دل ... .. مشو عاشق که دیگر دوران عاشق ها گذشته .. . . * * *
گم می شود در این هیاهو...
* * * و .. خورشید هم می رود .. . * * * و همچنان میگفت و من همچنان می نوشتم... .. . . .. ... من به دیدار سحر می رفتم... در من غم بیهودگی ها میزند موج ای کاش در خاطر گل مهرت نمیرست ای کاش دست روز و شب با تار و پودش اینک دریغا آرزوی نقش بر آب در من غم بیهودگی ها می زند موج اندیشه روز و شبم پیوسته این است دریغ... افسوس .. . گوهر خود را فشاندم در پای بتانی که باید میشکستم ای خاطرات روزهای گرم و شیرین در این غروب سرد درد انگیز پاییز در من غم بیهودگی ها می زند موج و چه زیبا بود آن نجوا که به یکباره گفت... . * * * در افق، ...پشت سرا پرده نور باغ های گل سرخ، شاخه گسترده به مهر، دم به دم از نفس باد سحر؛ غنچه ها می شد باز . غنچه ها می رسد باز، یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست ! " خورشید "! برخاست... من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم ! من دلاویزترین شعر جهان یافته ام... * * * 
در تو غروری از توان من فزونتر
در من نیازی میکشد پیوسته فریاد
در تو گریزی میگشاید هر زمان پر
ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت
از هر فریبی رشته عمرم نمی بافت
اینک نهال آرزو بی برگ و بی بر
در تو غروری از توان من فزونتر
من بر تو بستم دل ؟
دریغ از دل که بستم
افسوس بر من
دیگر مرا با خویشتن تنها گذارید
با محنت گنگ و غریبم واگذارید
غنچه آورده به ناز،
باغ های گل سرخ،
* * * دلم ازم فراریه .. اسیر بی قراریه.. . توی وجودم جاریه خودمونیم آی عاشقا عجب عجب بهاریه خودمونیم آی عاشقا عجب عجب بهاریه اونایی که از هم دلخورین .. دل نداده دل می برین دل بگیرین و دل بسپرین .. واسه هم آغوشی با گل شاخه پر از قناریه.... .. ... ... خودمونیم آی عاشقا عجب عجب بهاریه ساخته شدیم ما واسه هم.. حالا که من عاشقتم.. . عشقو بده هدیه به من هدیه من برای تو .. یه قلب یادگاریه خیال عاشقت با تو موندن و پایداریه خودمونیم آی عاشقا عجب عجب بهاریه خودمونیم آی عاشقا عجب عجب بهاریه
خودمونیم آی عاشقا عجب عجب بهاریه
حسی که سخت گفتنش ...
عاشق همدیگه باشین
خودمونیم آی عاشقا عجب عجب بهاریه
.. صدات زدم صدام بزن
*
*
*
*
*
*
* * * چلچله زرده گونش غم یه باره توی سینش چلچله بر میگرده خونش گرده ی راه دوره روی شونش خستگی آب می شه تو چشماش میچکه روی خاک لونش اون دوست داره بمونه راهی نشه شبونه اون میمیره برای بوی خونه قصه هاش از من و تو بیشتر غمش غم هزار کبوتر با خبر از غریبه بودن تشنه ی دستای خودی تر اون دوست داره بمونه راهی نشه شبونه داد میزنه میمونم دوست دارم... همخونه ببین چطور شعرم رو دیوانه وار می خونم میخوام از غربت بگم من طعمش رو میدونم چلچله بر میگرده خونش گرده ی راه روی شونش خستگی آب می شه تو چشماش میچکه روی خاک لونش اون دوست داره بمونه راهی نشه شبونه داد میزنه میمونم دوست دارم همخونه * چلچله بر میگرده خونش چلچله بر میگرده خونش چلچله بر میگرده خونش * چلچله بر میگرده خونش * * *
* * * و ملکوت آسمان ها و زمین تنها ازان اوست ** پس هرکس با خداوند درامیزد با او یک تن است از خداست و از خدا زاده شده است ** به بهایی گران خریده شده اید * پس خداوند را در بدن هاتان تجلیل کنید ** * * آمین
و جلال و بزرگی از آن پادشاهی است که از آسمانها می آید و رحمت و درود در عرش برین باد .. آمین.. . * * *
* *
*
تقدیم به یک دوست و همفکر بسیار گرامی با عرض تبریک میلادحضرت عیسی مسیح (ع) و سال نو میلادی...
در صدف وجود من تو گوهری یگانه شو سنگ برین قفس بزن همچو دلم پرنده شو * بگذر این جهان و باز همچو مسیح در اوج شو * در این شبِ بی ماه و گل ستاره ساز صحنه شو * رخت غزل کش پاره کن در شعرِ من برهنه شو * تو بهترینِ صحنه شو برهنه شو ، برهنه شو *
موی تو آرامش آب بوسه ی جادویی تو کشف دوباره ی شراب * تو بهترینِ صحنه شو برهنه شو ، برهنه شو *
صدای عاشقانه ات مستی آن چلچله ها *
چشم همیشه آبیت زلالی ابر و درخت * ناخن سرخ دست تو باغچه ی تب کرده ی من *
کفش تو ساز کولیان
چشم تو جای امن شب به وقت گرگم به هوا * صدای معدن طلا *
تو بهترینِ صحنه شو
دست تو نرمی حریر
بوی تو عطر صد کتاب *
شال تو جای گم شدن *
سینه ی پر قصه ی تو
برهنه شو ، برهنه شو *
یاد تو آرامش خواب *
لمس تو مثل گم شدن
در آتشی گرم و لطیف! *
پاکی تو همچو مسیح
نور تو فانوس زمین *
روشنی فانوس تو
راه دوباره ی حریر! *
حرف تو گیلاس درشت
ناز تو ابریشم چین *
بغض تو لرزش زمین * تو بهترینِ صحنه شو برهنه شو ، برهنه شو *
اسم تو یاد گل یاس
بر صدفم نظر فکن
ای خردم شکار تو *
کان گهرش یگانه است
یگانه است یکی و بس *
کان ملک ملک زمین(maleke molk)
او ملیکا دختر ایران زمین! **
و .. . . . . "آغاز" * * * * دوستم داشته باش صدف ها خندانند دوستم داشته باش سنگها در تابند * دوستم داشته باش صدف ها می خوانند دوستم داشته باش سنگها رقصانند * دوستم داشته باش دل ها دریایند دوستم داشته باش روزها کوتاهند * دوستم داشته باش ، عطرها در راهند * دوستم داشته باش بـــادها دلتنـگنــد * * باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز * * * * * دوستم داشته باش برگ را بــاور کـن * * خواب دیدم در خواب ، آب ، آبی تر بود * * * * * * * * .jpg)
دوستت دارم ها، آه ، چه کوتاهند
دستها بیهوده چشمها بی رنگند
دوستم داشته باش شهـرها می لـــرزند
برگها میسوزند یــــادها...میگندنـد
آشتی کن با رنگ ، عشق بازی با ساز
دوستم داشته باش ،سیب ها خشکیده
یاس ها پوسیده، دل ها لرزیده
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه کوتاهند
دوستت خواهم داشت ، بیشتر از باران
گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت ، شادتر خواهم شد
ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد
آفتابی تر شو ... بــاغ را بــاور کـن
دوستم داشته باش عطرها در راهند
دوستت دارمها.. آه چه کـوتاهند
روز ها پر نور تر ، زخم ها شرم آور
خواب دیدم در تو ، رود از تب می سوخت
نور گیسو می بافت ، باغچه گل می دوخت
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستم داشته باش
دوستم داشته باش
* جهت load شدن کامل این نمایه حدود 15-20 دقیقه زمان نیاز می باشد لطفا اندکی تامل فرمایید و یا از Opera browser استفاده فرمایید *
* * * و هیچکس پارسا نیست.. حتی یک نفر.. همه گناهکارند و از جلال خدا کوتاه می آیند.. مزد گناه مرگ است اما عطای خدا حیات جاودان در ذات اوست... و تنها خداوندست که از آنچه در دلها و افکارتان می گذرد آگاهست... * پس هرانچه در تاریکی گفته اید در روشنایی شنیده خواهد شدوآنچه در پشت درهای بسته نجوا کرده اید بر فراز بامها فریاد زده خواهد شد * پس در کلام . کند. در شنیدن. تند و در خشم آرام و خاموش باشید * و هرانکه نام خدا را خواند نجات خواهد یافت * آمین
از دیروز تا به امروز... تصاویری از نگارنده ی وبلاگ..
* پروفایل نگارنده وبلاگ * * * تولد 13 سالگی * تولد 9 سالگی * 14 سالگی * 14 سالگی * 11 سالگی- رتبه اول مسابقات علمی دانش آموزی کشوری بالا سمت راست نفر پایین سومی از سمت چپ نیز رتبه دهم کنکور سراسری سال را 1380 بدست آوردند * مسابقات پینگ پونگ دهه فجر 1375 * تولد 18 سالگی * 17 سالگی-جشنواره ی موسیقی فجر.. اصفهان * جشنواره موسیقی عشاق 12 سالگی * مسابقات تنیس استان اصفهان- تیم دسته یک استان(سمت چپ) * نفر اول مسابقات تنیس روی میز انفرادی و دوبل دانشگاه های امارات متحده عربی * * حدود 14 سالگی به همراه آلینا * در ایام حج * * * * * 23 سالگی * * * و اینک تولد 25 سالگی * * * * 
















* * * قلب من اندازه ی مشت منه چَشم من اندازه ی پنجره هاست دست من ادامه ی شاپرکاست حرفاتو راست و دروغ دوست دارم قد اون شعر فروغ دوست دارم یکی از ما می تونه ابرا رو سر بکشه از لج این قفسا صد تا کفتر بکشه حرفاتو راست و دروغ دوست دارم قد اون شعر فروغ دوست دارم حرفاتو راست و دروغ دوست دارم قد اون شعر فروغ دوست دارم
* * *
مشتمو برای تو وا می کنم
تو رو بی پرده تماشا می کنم
وقتی از شعله ی تو گُر میگیره
اشک من از جنس بغض شاعراست
که همیشه بدجوری سرازیره
یکی از ما می تونه تا قناری بپره
با همین ترانه ها آبرویی بخره
* * * بی تو.. تو اتاق تنها نشستم یه لحظه آروم ندارم گوش کن به گریه هام تنها تو بمون .. از دنیایی گذشتم .. من شکستم... نگاه کن... با تو هستم ... تو بمون تنها تو بمون.. دل به عشق تو بستم ا ز دنیایی گذشتم .. جز تو هرگز دل نبستم من بی تو هستم من بی تو خستم بی تو من کی هستم بی تو خستم بی تو خستم من بی تو خستم بی تو من کی هستم ...خستم * * * تو ای جام شراب وجودم ... سرای امیدم .. تو ای عـــــــشـق و ... تمام وجودم تو بود و نبودم همه عالم... بیا بنگر ... بر دل غمدیده که لیلی ندیده ز غم چه کشیده... در این عالم یک دم بنگر... حال زار مرا... بی قرار مرا ای .. تمام امیدم ز نرگس چشمت ببین چه کشیدم بیا بنگر حال زار مرا... بی قرار مرا ای... تمام امیدم ز نرگس چشمت... ببین چه کشیدم بده پیمانه... به این دیوانه ... توای ساقی تو میدانی ... زعشق تو چه خمارم که دار و ندارم... توئی ساقی بنگر... مرغ لب .بسته منم تا ..سحر بیدارم سر... به زانو دارم از ... تو دارم ای گل هر ...چه که دارم بنگر بر دل غم دیده که لیلی .. را ندیده که ز غمها.. چه کشیده چو به این عالم یک دم بنگر... حال مرا .. بی قرار مرا تو صبح سپیدم ز نرگس چشمت... ببین چه کشیدم تو صبح سپیدم .. تمام امیدم ز نرگس چشمت .... ببین چه کشیدم ای جان من... وین تماشای تو دل.. ندارد ذوق... گفتگویت بی جلوه ات ... آرزو... بی حاصل بی تو در باغ دل خود بروید سرو.. آرزویت گر در کویش برسی ...برسان این پیام مرا... ای چراغ رویت من ... ندارم.. دیگر تاب این شبهای.. سردو خاموش هر گز هرگز باور .. نکنم عهدو پیمان ما ... شد ... فراموش * * *
می لرزه عکست توی دستم
بایاد عشق تو هستم ...
بی تو ..
سر روی زانوم می زارم ...
با یادت دنیایی دارم
ای عشق من ..
مثل پاییز خشک و سرد و تنهام
تو بمون
تنها از دنیا تو بمون ...
دل به عشق تو بستم
بی تو .. خاموش و فراموش .. قلب خستم ..
نگاه کن .. عزیزم
تنها از دنیا تو بمون...
فدای رخ تو ،
تو صبح سپیدم
تو صبح سپیدم
مرا راهی کن ... سوی میخانه
پیاله ندارم ...
دل.. شکسته منم...
بیا بنگر بر دل من..
ای تمام امیدم،
غرق سودای تو
* * * توی اون امواج دریا توی اون سنگ و صدف توی اون چشمای ساکت نگو عاشق نیستی نگو عاشق نیستی * * *
توی اون دریای شرم
عشق رو مثل روز روشن میبینم
نگو عاشق نیستی
نگو عاشق نیستی
تو هوای سرد غربت
روی گونه هات گل سرخ
در تب و تاب شکفتن میبینم
نگو عاشق نیستی
نگو عاشق نیستی
بیقرار این سو و آن سو رفتنت
از من و ما از همه بریدنت
توی خلوت غرق یاد یک کسی
بی امان مستانه گریه کردنت
نغمه های خود عشقه بهترین نشونیا
این صدای خود عشقه دلنشین ترین صدا
این صدای خود عشقه
نگو عاشق نیستی
نگو عاشق نیستی
* * * * * * من ز عشق تو توان می گیرم ** از تو جان می گیرم ** به تو جان میدهمو رنگ خزان می گیرم ** بین جنس صدف و سنگ تفاوت بگذار ** فرق دارد گل یخ با گل همیشه بهار ** من اگر ریشه درون دل دریا دارم ** من اگر رابطه با عالم بالا دارم ** یا اگر در حرم محترم معبد عشق ** در صف اول ارباب وفا جا دارم ** بین جنس صدف و سنگ تفاوت بگذار ** فرق دارد گل یخ با گل همیشه بهار ** عشق من کار دل تنها نیست ** تارو پودم عاشق ست ** من به استقبال آتش رفتم ** چون سراپای وجودم عاشقست ** چون سراپای وجودم عاشقست ... بین جنس صدف و سنگ تفاوت بگذار ** فرق دارد گل یخ با گل همیشه بهار ** نا امیدی دربدر از قلب من گیرد نشان ** عمر می ترسم که برچیند بساط زندگی ** گفتی که من از طایفه سنگدلانم، به خدا نه ** هر جا که تو رفتی و به هر کس که رسیدی ** تقصیر ز من نیست ** هر بار دلم خواست تا یکدله باشم ** سینه افروختنم ** عاشقی آموختنم ** همه تقدیم تو باد... یک جهان شعر و سخن ** قصههای دل من ** همه تقدیم تو باد گرمی آوازم ** شعر عاشقسازم ** همه تقدیم تو باد * * * * * * 
گر خیال آمدن داری عزیزم زودتر **
همت عاشق شدن داری. عزیزم زودتر **
با بهار آرزو با خود سعادت را بیار **
چون زمستان می رود بذر محبت را بکار **
گر خیال کاشتن داری عزیزم زودتر **
گر خیال آمدن داری عزیزم زودتر **
زندگی با عشق تو شیرین و رویایی شده **
قصر رویاهای من قصری تماشائی شده **
تا تو را دارم چرا دل را به رویا خوش کنم **
بی تو کارم روز و شب احساس تنهائی شده **
گر خیال آمدن داری عزیزم زودتر **
همت عاشق شدن داری ، عزیزم زودتر **
چشم خود می بندم و با تو سفرها می کنم **
چشم دل در سینه هم مشتاق بینائی شده **
از همان روزی که دیگر انتظار از حد گذشت **
طفل بی تاب دلم محتاج لالائی شده **
گر خیال آمدن داری عزیزم زودتر **
همت عاشق شدن داری ، عزیزم زودتر **
یا عاشق این هستم و یا عاشق آنم، به خدا نه **
گفتی که من از قوم جداییطلبانم، به خدا نه **
چون اهل سکوتم نه اهل هیاهو **
تو تشنۀ تعریفی و من بستهدهانم **
پنهان شده در زیر سکوتم، هیجانم **
دیوانۀ تو اهل سخن نیست **
هر بار دلم خواست حرفی زدهباشم **
دیدم که همان لحظۀ گفتن نگرانم **
تو تشنۀ تعریفی و من بستهدهانم **
لحظۀ سوختنم **
هی نگو حرف بزن **
شور و حال سازم **

* بر من بتات بر من بنوشان پاکم ساز و رهایم ساز زین قفس تن.. اشک در چشمانم دلربایی می کند..اما... زیبا دلا.. گوهرم را به تو می بخشایم.. پروازم ده که در زمین کو چکت روح من نمیگنجد.. لحظات بر نگاهم سنگینی سکوت است... پروازم ده ای آنکه از اوج به قعر راندیم.. بر من ببخشای.. .. من را به من باز گردان... ازین فرش به عرشم کشان ... ای پروردگار آسمانی روح القدست را در وجودم تجلی ده ..آغازم ده.. خسته ام.. بسی خسته و آزرده..بالهایم ناتوان گشته...بالهایم بسی مجروح است... از اوج آمده ام اما توان بازگشتم نیست... اوج را بوسیده ام اما پایبسته ی قعر گشته .. آزادم کن..آغازم باش.. پروازم باش.. پروازم ده... آغاز...آغاز پس از آغاز.. پرواز پس از پرواز.. آغاز شدین پرواز...من خاتمه میابم.... ای پدر آسمانی رضایتت را در چشمان رضایت راضی بنشان * * * آمین 
* * *
آمدی ای پاره نور دیو شب در خواب شد *
* * * آمدی ای پاره نور دیو شب در خواب شد * *
از زمین فریاد عشقم تا فلک پرتاب شد ** * *
* * *
بام و ایوان من از تو غرق در مهتاب شد *
قطره ای از نور خورشید در بساط شب چکید *
خاک تشنه در سیاهی از سحر سیراب شد *
اسم تو شد بر زبانم تا ابد کلید آواز *
در تب سرودن از تو روح من بی تاب شد *
من نمی گنجم خدایا در زمین کوچک تو **
در حضور آتش من شمع خورشید آب شد **
*
بام و ایوان من از تو غرق در مهتاب شد *
با تو انگار تا ستاره پله دارم از ترانه **
آمدی ای پاره نور دیو شب در خواب شد *
بام و ایوان من از تو غرق در مهتاب شد *
قطره ای از نور خورشید در بساط شب چکید *
خاک تشنه در سیاهی از سحر سیراب شد *
* * * یک بار دیگه حرفامو گوش کن * * * * * * * *
من قصه عشقم عزیزم ناتمامه ناتمامه
اگه می بینی صدام می لرزه
شرم حضورم خوب من توی صدامه توی صدامه
وقتی که از تو در حال فرارم
هر لحظه می بینم که سایت باهامه
اون لحظه هایی که با تو هستم
فاصله بین حرف دل با گفته هامه
حرف نگفته من خیلی دارم
نگو نگو که فرصتم دیگه تمامه دیگه تمامه
این بار روی هر چی غروره پا می زارم
این بار یه دریا پیش چشمات اشک می بارم
** دلداریم بده بی پرواترم کن
وقتش رسیده.. دیگه باورم کن **
** روییدی کم کم.. تو در وجودم
یا باغبان باش یا پرپرم کن **
دستای من مهربان است *
آغوش من مهربان *
آواز من سبزه زار است *
با عطر و بوی باران *
امنیت شانه هایم *
بام کبوتران *
من بی قفس بی زندانم *
آسمانم آسمان *
وحشت نکن از شکستم *
تا همسفر با منی *
تو پیش من سر بلندی *
حتی اگر بشکنی *
پرواز کن در حضورم *
تا مرز بی پایانی *
تا هر بلندای ممکن *
تا هر کجا می دانی *
من دامن اعتمادم *
در لحظه ی ویرانی *
بی آنکه یک دم ببینی *
ا ز سایه ام نشانی *
وحشت نکن از شکستم *
تا همسفر با منی *
تو پیش من سر بلندی *
حتی اگر بشکنی *

* * * این چه جهانی است؟ * * * * * * دردی کشم دردی کشم * * * * * نه .... نه ..... نه ..... نه همای... .. .
*
این چه بهشتی است ؟
*
این چه جهانی است که نوشیدن می نارواست؟
این چه جهانی است ؟
*
این چه بهشتی است در آن خوردن گندم خطاست؟
این چه بهشتی است ؟
*
آی رفیق این ره انصاف نیست
این جفاست
راست بگو راست بگو راست
فردوس برینت کجاست ؟
*
راستی .... آنجا هم
راستی .... آنجا هم
هر کس و ناکس خداست؟
*
راست بگو راست بگو راست
فردوس برینت کجاست ؟
*
بر همه گویند که هشیار باش
*
بر در فردوس نشیند کسی
تا که به درگاه قیامت رسی
از تو بپرسند که در راه عشق
پیرو زرتشت بدی یا مسیح
*
دوزخ ما چشم به راه شماست
*
راست بگو راست بگو راست
آن جا نیز...
آن جا نیز باز همین ماجراست؟
*
راست بگو راست بگو راست
فردوس برینت کجاست ؟
این همه تکرار مکن ای همای
کفر مگو شکوه مکن بر خدای
پای از این در که نهادی برون
در غل و زنجیر برندت بهشت
*
بهشت همان ناکجاست!!
من همان مجنون مست یاغی ام
روز و شب محتاج جام باقی ام
یک شب کنار زاهد و یک شب کنار ساقی ام
از باده مدهوشم کنید
*
بار رفیقان میکشم
پر میکشم همچون همای
ای وای خاموشم کنید ای وای خاموشم کنید
وای به حالت همای
وای به حالت
وای به حالت همای
این سر سنگین تو از تن جداست
توبه کنم باز ..... حق باشماست
من برهنه هرچه هستم فرازو بالا
یاکه پستم قصه فتح یا شکستم هرچه نیستم
هرچه هستم همین غنیمت که از خودم رستم
تو پشت آینه در حجابی
گریخته از خود در نقابی
غرق وحشت در گریزی
با حقینقت در ستیزی
همیشه خسته همیشه پاییزی
تو با صداقت ننشستی
یه لحظه در خود نشکستی
نگو رفیق اینه هستی
تو خالی از عشق ازخودت پر منو شکستی
با تمسخر تو رو کدوم برج با کی نشستی
منو تو هیچیم باورم کن
اگه بدم من بدترم کن
حقیقت اینه ما سرابیم
مثل دریا تو کتابیم
منو تو هردو تو عالم خوابیم
من برهنه هرچه هستم فرازو بالا
یاکه پستم قصه فتح یا شکستم هرچه نیستم
هرچه هستم همین غنیمت که از خودم رستم
تو پشت آینه در حجابی
گریخته از خود در نقابی
غرق وحشت در گریزی
با حقینقت در ستیزی
همیشه خسته همیشه پاییزی
تو با صداقت ننشستی
یه لحظه در خود نشکستی
نگو رفیق آینه هستی
تو خالی از عشق ازخودت پر منو شکستی
با تمسخر تو رو کدوم برج با کی نشستی
تو با صداقت ننشستی
یه لحظه در خود نشکستی
نگو رفیق اینه هستی
تو خالی از عشق ازخودت پر منو شکستی
با تمسخر تو رو کدوم برج با کی نشستی
تو با صداقت ننشستی
یه لحظه در خود نشکستی
نگو رفیق اینه هستی
تو خالی از عشق ازخودت پر منو شکستی
با تمسخر تو رو کدوم برج با کی نشستی
به دلیل عدم اخذ مجوز جهت انتشار و پخش این نظریه متن آ ن در این وبلاگ عرضه گشت. "به قلم رضا طالبیان" پیش از هر چیز به نکات زیر توجه فرمایید: 1. این متن تنها نظرات شخصی نویسنده است و هیچگونه وابستگی جناحی حزبی یا صنفی وجود ندارد. 2. این نوشته قصد نقد یا به چالش کشیدن حکومت و اوضاع حکومتی - سیاسی ایران را ندارد و تنها یک بررسی کلی است و نه یک نقد سیاسی. 3. مسئولیت هرگونه پخش یا چاپ این متن در هر نشریه به عهده ی نویسنده نخواهد بود. 4. این نوشته قصد توهین به هیچ شخص حقیقی یا حقوقی را ندارد. ... می نویسم به هر آن کس که آزاد اندیشی او را سزاست، به هر آن کس کهفارغ از تعصبات و بدور از هرگونه وابستگی و با چشمانی باز در پی یافتنحقیقت است. گردیده است وهر نویسنده پس از بیان افکار خود در رابطه با اوضاع اجتماعی، فرهنگی وسیاسی چنانچه این نظرات اندکی متفاوت با فضای حاکم سیاسی باشد بیمفردای خود را دارد در این زمانه یا باید نبود یا بود و همرنگ بود و یا بود و باهراس از فردا زیست. هر که او را دیدبگوید که او خواب است حتی صدای خروپف او را بشنود! در هر جبهه ای کههستی باید معنوی عمل کنی، سیاستمدار بودن یک هنر است باید هماننداکسیژن بود! بی رنگ، بی صدا و خاموش، اینگونه همه جا می توانی بروی، در تمام خانه ها، تمام جلسات، حتی می توانی در مغزها، قلب ها و رگ ها واردشوی آرام اما پرتوان! نمودن را نقدمی کنم، باید دانا بود و دانست کی، کجا و چگونه قدم نهاد." و مذهب بهمیان آورم، گرچند در این صفحات فرصت و مکانی مناسب برای بیان کامل ندارم اما نگاشتن چند سطری به از هیچ است اسلامی که در این دوران مشاهدهمی شود از چند بعد قابل بررسی است، اسلام راستین، اسلام طالبانی، اسلامآمریکایی حال باید بیندیشیم که آیا اسلامی که در پیش روی ماست کدامین است؟؟ و ما در کدامین مسیر گام برمی داریم. کامل ترین دین، دین تعامل اندیشه ها و آزادی، آزادی هر آنچه اسارت تن و روح است. آنچه روحرا به سوی جایگاه حقیقی خود که ذات پاک خداوندی است سوق می دهد. عطوفت است، اسلام دین لذت بردن از آفرینش پاک خداوندی است دین سعادت و موفقیتدردنیا و آخرت است دینی است که تو را به زیبایی ها و لطافت جسم و روحسوق می دهد. به سوی زیبایی و کمال خداوندی به سوی عشق ورزیدن بهخدا، به خوبی ها و نیکی ها و پرستش عاشقانه ی ذات زیبای خداوند اما نه ازروی اجبار نه از روی ترس. باید انتخاب کرد، آزاد و عاشقانه تا عاشقانه و آزاد بپرستی تا بدانی چه را و چرا و که را می پرستی .... «لا اکراه فی الدین» ...پس باید دین تو زیبا باشد، پاک باشد مهربان باشد وعاشقانه باشد تا تو را دلفریفته و عاشق خود کند.... باید به تو عاشقانه ومهربانانه عرضه شود تا تو بپذیریش. به ورطه ینابودی می کشاند و حلال؟.... را به همراهمی آورد؟ آیا تفسیر اسلام به صورت دینی خشک و خشن، زیبایی آنرامیرساند؟ اگر اسلام دین خشانت و سخت گیریهاست اگر خدای اسلام خداییخشمناک، خشن و مجازاتگر است پس خوشا به حال مسیحیان که خدای آنانخدای محبت است! زدن به صورتاسلام است و خشانت و هتاکی و استکبار دینی، بوسیدن پیشانی دین؟ دفاع از دیناست؟ آیا به نام اسلام و قرآن و امامان و شهدا به پیش بردن افکار و نظرات شخصیخدمت به فرهنگ و ارزشهای اسلامی است؟ به خفقان وخشانت و تندی و سرکوب بود؟ آیا ارزش خون آنان استفاده از نام آنان در بیانیهها و سخنرانیها جهت اثبات افکار شخصی است؟؟ ی پیشانیجست؟ و یا آنکه دین تو باید در قلب تو، در مغز تو، در کلام تو، دربیان تو و دررگهایت جاری باشد؟ خود را آیینهی تمام نمای اسلام میداند؟ آیا این جز بیانی کفر آمیز و جز توهمی ناپایداراست؟ بیان است درکلام و فرهنگ است در مغز توست، می توان قوی بود با بیانی نرم، زیبا ودلنشین متبلور می شود. باطنی پاک و زیبا، ظاهری زیبا و آراسته در پی دارد و باطنی ناپاک و آلودهظاهری ناپاک و زشت، گرچند می تواند ظاهری زیبا جهت فریب و ریا به همراهآورد! پس ظاهر ناپاک و نازیبا تنها از آن ناپاکان است و ظاهر زیبا از آن زیبادلان وهمچنین ناپاکان و کافران فریبکار. در مراسمعزاداری و سوگواری در سینهزنیها و زنجیرزنیها نیست، در گریه و زاری هادر گرسنگی و فقر و ظاهر آشفته نیست دین اسلام تجلی زیبایی هاست، کمال است، تبلور آرامش و پاکی ها، در اوج جاودانگی است، دینی است مایهافتخار ما و نه سرافکندگی. این است اسلام راستین آنچه پروردگار تو برایتوفرستاد تا موفق باشی، زیبا باشی، پاک باشی و بمانی، روحت را پرواز دهی، غرق در آرامش، رضایت و شعف درون. را ترک کنیم ازافقی ماورای افق تعصبات به جهان بنگریم. خدا درنزدیکی شماست در گلبرگهای آن گل سرخ، در آن گل رز زرد، در چهچه آن پرنده ی کوچک بر فراز آن درخت، در نسیم جانبخش بهاری، در عطر گل های همیشه بهار، در جاودانگیبهار، در نوای آن رودخانه، در صدف و سنگ! رضا طالبیان اردیبهشت 1388
دخالت در امور سیاسی در دوران اخیر تبدیل به امری هراسناک
"یک سیاستمدار فردی است که باید به گونه ای قدم بردارد که
با آنکه شهامت سیاسی برخی را می ستایم ولی خام عمل
فرصتی پیش آمد تا در پی برخی از جریانات صحبتی پیرامون دین
اسلام دین تسلیم است، تسلیم در برابر حقایق الهی، آخرین و
اسلام دین آزادگی است دین زیبایی است، دین مهربانی و
حرام چیست؟ آنچه برای روح و جسم تو مخرب است آنچه تو را
آیا قرائت و برداشتی ستیزگرایانه از دین، عشق و دلدادگی به آن
آیا آزادی بیان، تعامل اندیشه هاف آزادی در فکر و انتخاب، سیلی
آیا تبلیغ اسلام به صورت دینی جهان گریز و ماده ستیز خدمت و
آیا هدف شهدا از نثار خون و جان خود تبدیل آزادگی و آزادی بیان
آیا اسلام را تنها باید در ریش و چفیه و پیراهن روی شلوار و پینه
چه کسی خود را نماد و مظهر اسلام می داند؟ کدام مقام یا نهاد
امروزه دیگر قدرت در سلاح و زور و اجبار و تهدید نیست قدرت در
دین در قلب انسانهاست و نمای آن در ظاهر او،
بیایید تلاش کنیم حقیقت دین و مذهب را بشناسیم، دین ما تنها
باز می گویم بیندیشم با چشمانی باز، با مغزی باز، زندان اندیشه
این است دین تو و خدای تو آنچه باید بدانی...
...
من ز عشق تو توان می گیرم... * از تو جان می گیرم.. * به تو جان می دهم و .. * رنگ خزان می گیرم.. * بین جنس صدف و سنگ تفاوت بگذار.. **
من اگر ریشه درون دل دریا دارم... * یا اگر در حرم محتدم معبد عشق ... * در صف اول ارباب وفا جا دارم... * بین جنس صدف و سنگ تفاوت بگذار... **
فرق دارد گل یخ با کل همیشه بهار.. **
من اگر رابطه با عالم بالا دارم... *
فرق دارد گل یخ با کل همیشه بهار.... **
* * به کسی که تنها و در به دره عمری سایش باهاش همسفره کی می تونه بگه خوشبختی کجاست کدوم شهر آسمونش آبی تره
چشم این گمشده خسته پیر نمی بینه آسمون آبی شده
آسمون این غریب جاده ها رنگ خوشبختی و آفتابی شده
من در به در کدوم روز می تونم نبض گندوم و درخت و حس کنم
لحظه سبز تولد درخت بغض صخره های سخت و حس کنم
وقت سرگردونی کابوس منه وقت کابوس درخت تبره
حالا کی پیدا می شه به من بگه کدوم شهر آسمونش آبی تره
اما یه حس غریبی تو دلم اسم شهر تو رو فریاد می زنه
می گه اونجا آسمون آبی تره شهر خوشبختی و خوابای منه
توی هر شهری تو باشی دست تو ناس گندم با هم آشتی میده
از این افق تا اون یه پنجره غروبا روشن رنگ سپیده
لحظه عزیز و پاک دیدنت می شکنه تبر به سینه درخت
عابر پیر تمام جاده ها می رسه به آخر این راه سخت
بهترین و بدترین من تویی آخرین منزل راه سفری
تو نه تنها واسه من نهایتی انتهای راه هر در به دری
*
*
وقت سرگردونی کابوس من وقت کابوس درخت تبره
حالا کی پیدا می شه به من بگه کدوم شهر آسمونش آبی تره
... گاهی این دنیا مثل ما با خودش مسئله داره ابر تیرگی میاره
میون زمین و آفتاب
رنگ دریا بر می گرده
از هوای تلخ و تیره
همه ی چلچله ها رو
وحشت خزورن می گیره
گل من گلایه کم کن
ابر غصه ابدی نیست
بذار آسمون بباره
گریه هم چیز بدی نیست
گم می شه روی لب گل
رنگ آفتابی خنده
پر می شه زمین غربت
از تهاجم پرنده
اما ؛ اما تو می دونی
پشت این بارون یک ریز
روز خوش رنگی دنیاست
نوبت بدرود پاییز
گل من گلایه کم کن
ابر غصه ابدی نیست
بذار آسمون بباره
گریه هم چیز بدی نیست
گل من گلایه کم کن
ابر غصه ابدی نیست
بذار آسمون بباره
گریه هم چیز بدی نیست
ما هنوزم مثل آفتاب
شب فروز و سایه سوزیم
روشنایی با دل ماست
چه بسوزیم چه نسوزیم
نون و آب این زمینم
اگه خون جگر ماست
غم نخور که قصه ما
حرف عاشقای فرداست
گل من گلایه کم کن
ابر غصه ابدی نیست
بذار آسمون بباره
گریه هم چیز بدی نیست

* * *
من از پایان شروع کردم من از مغرب طلوع کردم
*
بدون توشه و همراه بدون یاورو کارام
بدون اسب و ارابه بدون مرشد و راهبر
*
من از پایان شروع کردم من از مغرب طلوع کردم
من از اعماق گمنامی من از گودال ناکامی
*
من از بن بست هر تصمیم پر از زخمای بی ترمیم
به دشواری شروع کردم به دشواری طلوع کردم
*
هزار مانع هزار دیوار هزار چاه کن به اسم یار
هزار شب ترس تیر خوردن بدست نارفیق مردن
*
من از وحشت شروع کردم پر از تر دید طلوع کردم
قدمهام گاهی سست میشد تنم یکباره یخ میکرد
*
یکی مثل شبه از دور سرم داد میکشید برگرد
ولی مقصد مقدس بود توقف مرگ زودرس بود
*
صلیب بردوش و لب خاموش
نه برگشتم نه ایستادم
*
به هر گردبادی تن دادم چه جون سختم نیفتادم
* *
*
من از پایان شروع کردم من از مغرب طلوع کردم

* شد زغمت خانه ی سودا دلم * * * * * * * * *
"مولانا جلال الدین" * *
در طلبت رفت به هر جا دلم
از طلبِ گوهرِ گویای عشق
موج زند ، موج ، چو دریا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم ، وای دلم ، وا دلم
در طلبِ زهره رخ ماهرو
می نگرد جانب بالا دلم
روز شد و چادر شب می درد
در پی آن عیش و تماشا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم ، وای دلم ، وا دلم
آه که امروز دلم را چه شد
دوش چه گفته است کسی با دلم
از دلِ تو در دل من نکته هاست
آه چه ره است از دل تو تا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم ، وای دلم ، وا دلم
ای تبریز از هوس شمس دین
چند رود سوی ثریا دلم

* * * بهار بهار... صدا همون صدا بود بهار بهار یه مهمون قدیمی بهار اومد پنجره ها رو وا کرد یادش بخیر بچگیا چه خوب بود شاعر: ...؟
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی
وا بکنیم پنجره ها رو یا نه
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو اورد از تو کوچه تو خونه
خیاط ما یه غربیل باغچه ما یه گلدون
خونه ما همیشه منتظر یه مهمون
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود
یادش بخیر بچگیا چه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود
آخ که چه زود قلک عیدیهامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
بهار اومد برفها رو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت
من و با حسی دیگه آشنا کرد
یه حرف که از حرفهای من کتاب شد
حیف که همش یوال بی جواب شد
دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صبح تا شب دنبال آب و نون بود
بهار بهار صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی
وا بکنیم پنجره ها رو یا نه
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود
چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت
* * تو بگو ای باد بی پروای سحر چه خبر از خانه ی ما تو بگو ای باد.. ای باد
هم سرود هم ساز من .. ای پرستو.. بگو از محبوب من قصه بگو گریه می خواد دلم گریه ی سیر از دوری گل مثل خار کویر تو بگو ای باد بی پروای سحر ...
از فلات شعر و مهتاب چه خبر ؟!
چه خبر از معبد خورشید و غزل
از صدای حافظ و سهراب چه خبر ؟!
چه خبر از کوچه ی عشق
تاق لولیان هوشیار
پاد شاهان دل من
شمس و رودکی و عطار
چه خبر از نبض خاور
مرز بی امان و آرام
صحنه ی تکرار تاریخ
فارس و طوس و شوش و ایلام
جای بی پناهی من
خانه ی شکستن دوست
گل پیروزی دشمن
من به تنگ آمدم اینجا
بس که افسانه شنیدم
بس که با شعبده ی رنگ
چهره در آینه دیدم
ای حضور با صداقت
بگو بی پرده و عریان
هرچه هست و نیست حکایت
چه خبر از خانه ی ما
جای بی پناهی من
خانه ی شکستن دوست
گل پیروزی دشمن
تو بگو ای باد بی پروای سحر
تو بگو ای باد بی پروای سحر ...
* * * با آنکه دارم در دلم همواره دردی از عدم
با آنکه مانده در گلو همواره بغض آرزو
با آنکه درد این فراغ دارد هوای اشتیاق
با آنکه در دل چون رضا دارم ز یادش سوز و آه
با آنکه دیگر آن صدف در دل ندارد در ناب با آنکه آن دریا کنار با من نماند هر دم کنار
با آنکه مانده این صدف خسته میان سنگ و خس
با آنکه آن سنگ و صدف دیگر ندارد حس سبز
گویم بتو با آرزو با آرزوی سبز سبز * نوروز تو پیروز باد هر روز تو نوروز باد : ..رضا طالبیان.. 
* * * برای دوست داشتن دو قلب لازم است * قلبی که دوست بدارد * * * * * * بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد * * *
قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هدیه کند
قلبی که بپیذیرد
قلبی برای من
قلبی برای انسانی که من می خواهم
" تا آن را کنار خویش حس کنم"
بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد
غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب
چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که میبینم
کمین از گوشهای کردهست و تیر اندر کمان دارد
چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق
به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد
بیفشان جرعهای بر خاک و حال اهل دل بشنو
که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد
چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل
که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد
خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس
که می با دیگری خوردهست و با من سر گران دارد
به فتراک ار همیبندی خدا را زود صیدم کن
که آفتهاست در تاخیر و طالب را زیان دارد
ز سروقد دلجویت مکن محروم چشمم را
بدین سرچشمهاش بنشان که خوش آبی روان دارد
ز خوف هجرم ایمن کن اگر امید آن داری
که از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد
چه عذر بخت خود گویم که آن عیار شهرآشوب
به تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد.jpg)
از قلب هزار عاشق من قصه هزار گفتم * * آغاز پس از آغاز * پرواز پس از پرواز * من خاتمه میدادم * آغاز شد این پرواز * گر در نفسی خواهی * من خاتمه مییابم
پرواز پس از پرواز
گر در نفسی خواهی من خاتمه مییابم * * * .
تک قصه قلب خود از چشم تو بشنفتم
من راز بسی دیدم آنهم همه آشفته
تکراز دل خود را با چشم تو آشفتم
آغاز پس از آغاز
آغاز شد این پرواز
* * * ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد * * * * * * * * "حزین لاهیجی" *
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد
خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد
از آه دردناکی سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد
رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت؟
با صد امیدواری ناشاد رفته باشد
شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد
پرشور از "حزین" است امروزکوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد
*
وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم * * * * * * * * .. مهرداد اوستا ..
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم
کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوفه دویدم
*
مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم
چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم
بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم
نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم
*
جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم
به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم
وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی.. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است همگام با آن اوج می گیرد عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد عشق طوفانی و متلاطم است عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند یابد عشق یک فریب بزرگ و قوی است عشق در دریا غرق شدن است عشق بینایی را می گیرد عشق خشن است و شدید و ناپایدار عشق همواره با شک آلوده است از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند می برد عشق تملک معشوق است عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند در عشق رقیب منفور است، دارند” عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند گردد دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است وچه خوش گفت که دوست داشتن از عشق برتر است ...
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق
دوست داشتن در دریا شنا کردن
دوست داشتن بینایی می دهد
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد
در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست
بی تابم برای تکرار لحظه های تو * * بارون ترانه سیل غزل پر نمی کنه جای تو * * * * * * * * * * * * * * * * * * ای اوج تخیل ...
بیدار دوباره حس کردن هوای تو
حرف من نداره زیبایی معنای تو
تا پرده گریه وقتی صدامو می بری
آبی می شه قلبم این ابری خاکستری
ای اوج تخیل لحظه گل در شب غزلسرایی
با تو من رسیدم به لمس روشنایی
دریایی تو دریا ژرف و گیرا بینهایت و انتها
من دل غرقه ی تو بی ساحل بی رهایی
پیدا شد ستاره از پشت سایه های شب
در قلب من ای وای احساس تو زیبا است عجب
با تو پر شدم من از طروات از هوای دلدادگی
همرنگ خود تو بی رنگ شدم از سادگی
تیره بود و تاریک تمام لحظه های من
تا روزی که تابید ماه تو در رویای من
ای اوج تخیل لحظه گل شب غزلسرایی
با تو من رسیدم به لمس روشنایی
دریایی تو دریا ژرف و گیرا بینهایت و انتها
من دل غرقه ی تو بی ساحل بی رهایی
شنیدهاید که گفته شده، زنا مکن. * امّا من به شما میگویم،
هرکه با شهوت به زنی بنگرد، هماندم در دل خود با او زنا کرده است... اگر چشم راستت تو را میلغزاند، آن را بهدرآر و دور افکن، زیرا تو را بهتر آن است که عضوی از اعضایت نابود گردد تا آن که تمام بدنت به دوزخ افکنده شود... و اگر دست راستت تو را میلغزاند، آن را قطع کن و دورافکن، زیرا تو را بهتر آن است که عضوی از اعضایت نابود گردد تا آن که تمام بدنت به دوزخ افکنده شود. همچنین گفته شده که ”هرکه زن خود را طلاق دهد، باید به او طلاقنامهای بدهد...
* امّا من به شما میگویم،
هرکه زن خود را جز بهعلت خیانت در زناشویی طلاق دهد، باعث زناکار شدن او میگردد؛ و هرکه زن طلاق داده شده را به زنی بگیرد، زنا میکند و باز شنیدهاید که به پیشینیان گفته شده، ”سوگند خود را مشکن، بلکه به سوگندهای خود به خدا وفا کن.
* امّا من به شما میگویم
، هرگز سوگند مخورید، نه به آسمان، زیرا که تخت پادشاهی خداست، و نه به زمین، چون کرسی زیر پای اوست، و نه به اورشلیم، زیرا که شهر آن پادشاه بزرگ است. و به سر خود نیز سوگند مخور، زیرا حتی مویی را سفید یا سیاه نمیتوانی کرد.
* پس ”بلهِ“ شما همان ”بله“ باشد و ”نهِ“ شما ”نه“، زیرا افزون بر این، شیطانی است * * * آگاه باشید که پارسایی خود را در برابر دیدگان مردم بهجا میاورید، به این قصد که شما را ببینند، وگرنه نزد پدر خود که در آسمان است، پاداشی نخواهید داشت. پس هنگامی که صدقه میدهی، جارمزن، چنان که ریاکاران در کنیسهها و کوچهها میکنند تا مردم آنها را بستایند.
* آمین،
به شما میگویم،
اینان پاداش خود را بهتمامی یافتهاند. پس تو چون صدقه میدهی، چنان کن که دست چپت از آنچه دست راستت میکند، آگاه نشود،تا صدقۀ تو در نهان باشد؛ آنگاه پدرِ نهانبینِ تو، به تو پاداش خواهد داد. * میدارند در کنیسهها و سَرِ کوچهها ایستاده، دعا کنند تا مردم آنها را ببینند. * آمین، به شما میگویم، اینان پاداش خود را بهتمامی یافتهاند.امّا تو، هنگامی که دعا میکنی به اتاق خود برو، در را ببند و نزد پدر خود که در نهان است، دعا کن. آنگاه پدرِ نهانبینِ تو، به تو پاداش خواهد داد. «همچنین، هنگام دعا، عباراتی توخالی تکرار مکنید، آنگونه که بتپرستان میکنند، زیرا میپندارند بهسبب زیادهگفتن، دعایشان مستجاب میشود.پس مانند ایشان مباشید، * زیرا پدر شما پیش از آنکه از او درخواست کنید، نیازهای شما را میداند...
* * *
*
«هنگامی که دعا میکنی، همچون ریاکاران مباش که دوست
![]()
. . زین پس ادامه مسیر صدف و سنگ رو به سوی دیگر خواهد نهاد
.
کردار نیک کردم و گشتم غریق جان کان سو که ساحل است صدفش آشنایی است .
خندان نگار من و احساس من تباه بنگر ز کجا تا به کجا رمق تباهی است .
لرزیدم و گشتم ز مست خود فنا کانجا که که پیش دل همه اش غرق شادی است .
پیچیدم و خواندم صدف و سنگ را دراز در راه مستی و دریا همه اش جدایی است .
آواز دل به ره دوست کردم همی بلند دردم ز سر یار و اینجا همه اش بی وفایی است .
کردم بسی بلند آواز دل به شعر افسوس کین یار قدمش روبه سامی است .
گفتم به خود که مبادا جان به در کنی گفتم ولی چه کنم جان فدایی است .
گفتم به دل که مبادا ره خطا روی گفتم ولی که رهم بر سیاهی است .
گفتم به یار که مبادا چنان کنی دیدم که سرو روان قدمش رو به خامی است .
بانگم به جگر شد که مرو سوی گل ستان کین پروران گل همشان رو به فانی است! .
بانگش به تب آمد که برو رو ز برم رفتم که دعایم همه جا سوی باقی است .
دردم به لب جان شد و افسوس نیامد بینم به چشم دل کین یار بس هوایی است .
گفتم به خود که برو گر می روی برو کینجا تا به دریا همه اش خون فشانی است .
گفتم به دل که نمان سوی دلربان کینجا تا به عشق همه درد خرابی است .
رو گر میروی مکن بر سر راه خود کنار کین راه گر تو می روی هدفش به ز خواری است . * گشتم رضا و ندیدم رضایتی کان دل که رود سوی خام سببش نا سپاسی است
رضا طالبیان
٠
* * * روم به جای دگر ، دلی دهم به یار دگر هوای یار دگر دارم و دیار دگر * به دیگری دهم این دل که خوار کرده ی توست چرا که عاشق نو ، دارد اعتبار دگر
* خبر دهید به صیّاد ما ، که ما رفتیم به فکر صید دگر باشد و شکار دگر * *

* * * شنیده اید که میگویند با دوستان خود دوست باش و با دشمنان خود دشمن ؟
اما من میگویم که دشمنان خود را دوست بدارید و هرکه شما رالعنت کند برای او دعای برکت کنید
به آنانی که ازشما نفرت دارندنیکی کنید و برای انانیکه به شما ناسزا میگویند و شمارا آزار میدهند دعای خیر نمایید اگر چنین کنید فرزندان راستین پدر اسمانی خود خواهید بود زیرا او افتاب خود را برهمه میتاباند چه برخوبان و چه بربدان .باران خود را نیر بر نیکوکاران و ظالمان میباراند اگر فقط انانی را که شما را دوست میدارند محبت کنید چه برتری بر مردمان پست دارید زیرا ایشان نیز چنین میکنند اگر فقط با دوستان خود دوستی کنید٬با کافران چه فرقی دارید زیرا اینان نیز چنین میکنند
پس شما کامل باشید همانگونه که پدرآسمانی شما کامل است
* * * *
* * مثل ماسه مثل باد.. مثل شب مثل سراب.. مثل طوفان مثل ابر.. مثل صحرا مثل دشت.. مثل دریا مثل صحرا.. مثل طوفان مثل باران.. مثل ساحل مثل صبر.. مثل عاشق مثل اشک.. مثل
سنگ مثل صدف * * * در مسیری , ماسه ای با باد ساحل ساختیم بین اوج آسمان و قعر دریا فرق نیست *
بی ادب بودیم، دریا را به حوض انداختیم
غافل از اینکه شبی هم هست... موجی می رسد
قلعه های ماسه ای بر روی شن ها ساختیم
ماه و ماهی را دقیقا مثل هم نشناختیم!
مثل آن موجی که تن را روی ساحل می کشد
آخرین ذرات خود را بی نتیجه باختیم
موج ها پیغمبران.. *******************..اند
نامشان دیوانه دادیم و به روشان تاختیم
*
از بد ایام اما شاعرم این روزها
ماه را ما شاعران در چنگ آب انداختیم!
*
*
بر او می نویسم.. هرآنکس که او را سزاست...
چشم تو شهر پریاست کوچه هاش کوچه رویاست
میون آبی چشمات رنگ عاشقی چه زیباست
چشم تو مثل یه دریاست واسه شعر من یه دنیاست
مثل دوست داشتن امروز مثل آرزوی فرداست
گفتنی ها تو نگاته چه سکوتی رو لباته
تو پر از شعر و قصیده که تمومش تو چشاته
تو تنت پاکی خاکه واسه شاعر مسافر
معبد ترانه هایی واسه زائر مسافر
اگه تن خسته نبودم اگه پر بسته نبودم
تا ابد از تو می گفتم شاعر چشم تو بودم
اگه عشق تیشه نمی شد اگه من ریشه نبودم
تا ابد از تو می گفتم شاعر عشق تو بودم
گفتنی ها تو نگاته چه سکوتی رو لباته
تو پر از شعر و قصیده که تمومش تو چشاته
تو تنت پاکی خاکه واسه شاعره مسافر
معبد ترانه هایی واسه زائر مسافر
یا عاشق این هستم و یا عاشق آنم به خدا نه
هر جا که تو رفتی و به هر کس که رسیدی
گفتی که من از قوم جدایی طلبانم به خدا نه
چون اهل سکوتم نه اهل هیاهو
پنهان شده در زیر سکوتم هیجانم
هر بار دلم خواست تا یک دله باشم
هر بار دلم خواست حرفی زده باشم
تو تشنه تعریفی و من مست دهانم
لحظه سوختنم سینه افروختنم عاشقی آموختنم
همه تقدیم تو باد
هی نگو حرف بزن یک جهان شعر و سخن
قصه های دل من
شور و حال سازم
گرمی آوازم شعر عاشق سازم
همه تقدیم تو باد
می نویسم.. به هر آنکس که آنرا سزاست...
* عمر کوتاه می فروشیم به غم و درد زمانه.. چشم من میخانه ی تو تو خمار در کنج خانه .. با فسون چشم من بیهوده می جنگی چرا.. کهربایم همچو کاهی می ربایم من تو را.. قسمت هرکس نشد راه شرابخانه ی ما.. برگزیده عاشقم هستی برخیز و بیا.. برخیز و بیا.. سفری کن به شرابخانه ی چشمم.. تا دران بیت خمار شکم بمانی.. لحظه لحظه از نگاه من بنوشی.. مست و دیوانه شوی غزل بخوانی..سفری کن.. * * * * * من ازون عاشقا هستم که توی صف ننشستم.. واسه ی گوشه چشمی سر ودستی نشکستم.. من ازون عاشقا هستم که همش دل به تو بستم توی معبد خیالم جلوی چشمات نشستم .. توی میخونه ی چشمات می نخورده مست مستم.. می نخورده مست مستم.. فقط اینو می دونم من یکی از همین روزاست که برسه دستت به دستم.. بیا و اون وقت ببین که چه جوری تو رو می پرستم.. تو کجایی تو کجایی همین الان بین مایی یا پی فرصتی هستی که خودت رو بنمایی.. من ازون عاشقا هستم که همش چشمامو بستم.. توی معبد خیالم جلوی چشمات نشستم.. توی میخونه ی چشمات می نخورده مست مستم.. می نخورده مست مستم.. 

شنیده اید که گفته شده چشم به عوض چشم ودندان به عوض دندان. اما من به شما می گویم در برابر شخص شرور ناییستید. اگر کسی به گونه ی راست تو سیلی زد گونه ی دیگر خود را نیز به سوی او برگردان و هرگاه کسی بخواهد تو را به محکمه بکشاند و قبایت را از تو بگیرد عبایت را نیز به او واگذار. اگر کسی مجبورت کند یک میل با او بروی دو میل همراهش برو. اگر کسی از تو چیزی بخواهد به او بده و از کسی که از تو قرض خواهد روی مگردان...
پیش از عید پسخ ٬ عیسی با آگاهی از اینکه ساعت گذار او از این جهان
به نزد پدر فرا رسیده است ٬کسان خود را که در این جهان دوست می داشت تا بحد کمال محبت کرد. هنگام شام بود .ابلیس پیشتر در دل یهودای اسخریوطی ٬پسر شمعون٬ نهاده بود که عیسی را تسلیم دشمن کند .عیسی که می دانست پدر همه چیز را به دست او سپرده است و از نزد خدا آمده و به نزد او می رود٬ از شام برخاست و خرقه از تن بدر آورد و حوله ای برگرفته ٬ به کمر بست . سپس آب در لگنی ریخت و شروع به شستن پاهای شاگردان و خشک کردن آنها با حوله ای کرد که به کمر داشت چون به شمعون پطرس رسید ٬او وی را گفت :((سرور من ٬ آیا تو می خواهی پای مرا بشویی؟)) عیسی پاسخ داد : ((اکنون از درک آنچه می کنم ناتوانی ٬اما بعد خواهی فهمید .)) پطرس به او گفت : ((پاهای مرا هرگز نخواهی شست!)) عیسی پاسخ داد :((تا تو را نشویم سهمی با من نخواهی داشت .)) پس شمعون پطرس گفت: ((سرور من ٬ نه تنها پاهایم ٬ که دستها و سرم را نیز بشوی!)) عیسی پاسخ داد : ((آن که استحمام کرده ٬ سراپا پاکیزه است و به شستن نیاز ندارد٬ مگر پاهایش .باری٬ شما پاکید٬ اما نه همه. )) زیرا می دانست چه کسی او را تسلیم دشمن خواهد کرد ٬و از همین رو گفت : ((همه شما پاک نیستید.))-پس از آنکه عیسی پاهای ایشان را شست ٬ خرقه بر تن کرد و باز بر سفره شام نشست .آنگاه از ایشان پرسید :((آیا دریافتید آنچه برایتان کردم؟ شما مرا استاد و سرورتان می خوانید و درست هم می گویید زیرا چنین هستم .پس اگر من که سرور و استاد شمایم پاهای شما را شستم ٬ شما نیز باید پاهای یکدیگر را بشویید من با این کار ٬ سرمشقی به شما دادم تا شما نیز همان گونه رفتار کنید که من با شما کردم . آمین ٬ آمین به شما می گویم ٬ نه غلام از ارباب خود بزرگتر است ٬ نه فرستاده از فرستنده خود -اکنون که اینها را می دانید ٬خوشابحالتان اگر بدانها عمل کنید.
* * * خوشا به حال فقیران در روح، زیرا پادشاهی آسمان از آن ایشان است. خوشا به حال ماتمیان، زیرا آنان تسلی خواهند یافت. خوشا به حال نرم خویان، زیرا آنان زمین را به میراث خواهند برد. خوشا به حال گرسنگان و تشنگان عدالت، زیرا آنان سیر خواهند شد. خوشا به حال رحیمان، زیرا بر آنان رحم خواهد شد. خوشا به حال پاکدلان، زیرا آنان خدا را خواهند دید. خوشا به حال صلح جویان زیراکه آنان فرزندان خدا خوانده خواهند شد. خوشا به حال آنان که در راه پارسایی آزار می بینند زیرا پادشاهی آسمان از آن ایشان است... * * * 
می نویسم.. به هر آنکس که شایسته آنست...
ناامیدی در به در از قلب من گیرد نشان
گر خیال آمدن داری عزیزم زودتر
گر خیال آمدن داری عزیزم زودتر
عمر می ترسم که برچیند بساط زندگی
همت عاشق شدن داری عزیزم زودتر
با بهار آرزو با خود سعادت را بیار
چون زمستان می روم بذر محبت را بیار
گر خیال کاشتن داری عزیزم زودتر
گر خیال آمدن داری عزیزم زودتر
زندگی با عشق تو شیرین و رویایی شده
قصر رویاهای من قصری تماشایی شده
تا تو را دارم چرا دل به رویا خوش کنم
بی تو کارم روز و شب احساس تنهایی شده
گر خیال آمدن داری عزیزم زودتر
همت عاشق شدن داری عزیزم زودتر
با بهار آرزو با خود سعادت را بیار
چون زمستان می روم بذر محبت را بیار
گر خیال کاشتن داری عزیزم زودتر
گر خیال آمدن داری عزیزم زودتر
چشم خود می بندم و با تو سفرها می کنم
چشم دل در سینه ام مشتاق بینایی شده
همت عاشق شدن داری عزیزم زودتر
بر او نوشتم.. او که مرا از من ربود...
حس خوب با تو بودن دیگه با من آشنا نیست شعر خوب از تو گفتن دیگه سوغاتی من نیست من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم توی رود خونه ی قلبت قایق من رفتنی بود من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود
واسه قلب سخت عاشق زیر پنجرت میموندم
توی هر شهری که بودی من مسافرت می موندم
اگه بارونی نباشه واسه ریشه درختم
تو نیاز تو می موندم تا بباری روی بختم توی رود خونه ی قلبت قایق من رفتنی بود من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود قامت خوب و قشنگت شده درمون تب من سفر بی انتها بود واسه قصه شب من
چیز تازه ای ندارم که به پای تو بریزم
دست خوب و مهربونی یاورت باشه عزیزم
بر او نوشتم.. او که مرا از من ربود..
به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را
مغرورانه التماس کردیم چه مغرورانه از هم گریختیم غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم هدیه خداوند را از هم پنهان کردیم... بوسند طناب دار تورا می بافند (مردمی که صادقانه دروغ میگویند) قلبش فرو کنی کاری می کند که اما نه. او می خواهد برود او باید برود او هنوز مغرور است او باید به خورشید برسد بال هایش شکسته. نه آنها را شکستند چه بالهای زیبایی بودند بالهایی برای اوج بالهایی برای زیبایی بالهایی برای غرور . کجایند چرا همراه من نیستند افسوس... چه کس آنها را از من ربود؟ چرا ربود؟... شاید هم باز پس گرفت همانکه داده بود... اما من هنوز هستم درست است که بسی خسته ام درست است که دیگر در چشمانم برق شادی نیست .اشک در چشمانم دلربایی میکند اما.. من پرواز را تجربه کردم اوج را بوسیده ام سکوت را و بلندای صدا را در نوردیده ام من میخواهم پرواز کنم دوباره بر فراز ابر ها با چشمانی بسته با قلبی مجروح اما مغرور با بالهایی بسته.. مانند آن پرنده ی پربسته که هنوز در فکر پروازست مانند آن درخت همان که می خواست به خورشید برسد و آن عقاب.. و تو می دانیچه می گویم زیرا که بر تو خوانده ام آن داستان را پیش از این! میدانم که اوج خواهم گرفت یا بر فراز یا بر فرود..نخواهم ماند خواهم رفت...خواهم رفت ازین غریبستان.. آری آغاز خواهم کرد پروازی مسیحانه را... من خاتمه میدانم... دریاب با تو سخن میگویم... دریاب واژگان را... در پس آنها معنایی دگر است.. باید در پرده سخن گویم... تو میدانی چه می گویم...آری با تو سخن می گویم.. تو که هنوز بالهایت جوان ست...بالهایت زیباست و مغرور.. با تو می گویم که با دستهای خود بالهایت را چال مکن.. تو هم بزرگی بزرگ بیاندیش دور دست را ببین قله های دور را بنگر.. دریاب هدفم را... با تو میگویم با تو..نگذار اسیرت کنند غرورت رامی گیرند ..نه هرگز مگذار برو.. برو... من را به من باز گردان..قلبم خسته است پروازش ده.. زیرا که او رضا ست راضی ست و..رفت... رضا طالبیان... 
چه مغرورانه اشک ریختیم چه مغرورانه سکوت کردیم چه
در این شهر صدای پای مردمی است که همچنان که تورا می
برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست. لازم نیست آن را در
یا گلویش را با آن بشکافی. پرهایش را بزن... خاطره پریدن با او
خودش را به اعماق دره ها پرت کند ...
ماه در اوج آسمان می رود، ..استاد دکتر علی شریعتی.. "به نقل از فانوس. ملیکای ایران"
و ما در گوشه ای از شب،
همچنان به گفتگوی دستها
گوش فرا داده ایم و ساکتیم
و در چشمهای هم یکدیگر را می خوانیم،
و در چشمهای هم یکدیگر را می بخشیم،
و من همه ی دنیا را در چشم او می بینم،
و او همه ی دنیا را در چشم من می بیند
و ما در چشمهای هم ساکتیم
و در چشمهای هم می شنویم
و در چشمهای هم یکدیگر را می شناسیم...
بر او نوشتم.. او که مرا از من ربود...
با تو همه رنگهای این سرزمین را آشنا می بینم. با تو دریا با من مهربانی می کند. با تو سبیده هر صبح بر گونه ام بوسه میزند با تو نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می کند با تو من در بهار می رویم با تو پرندگان این سرزمین خواهران شیرین زبان من اند. با تو من در شیره ی هر نبات می جوشم با تو من در طلوع لبخند می زنم . در هر تندر فریاد شوق می کشم در حلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم. در نای جویباران زمزمه می کنم می نوشم. می نوشم. غرقه فریاد و خروش و جمعیتم. درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران. بوی پونه بوی خاک. شاخه های شسته باران خورده پاک: همه خوشترین یادهای من. شیرین ترین یادگارهای من اند.. با تو من در ساحل زلال چشمانت عاشقانه شنا میکنم... بی تو ... من رنگهای این سرزمین را بیکانه می بینم بی تو آهوان این صحرا گرگان هار من اند بی تو کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند بی تو زمین قبرستان پلید و غبارآلودی است که مرا در خود به کینه می فشرد دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد بی تو پرندگان این سرزمین سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند بی تو سبیده هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ایست بی تو نسیم هر لحظه رنجهای خفته را در سرم بیدار می کند بی تو من با بهار می میرم بی تو من در عطر یاس ها می گریم بی تو من با هر برگ پاییزی می افتم بی تو من در چنگ طبیعت تنها می خشکم بی تو من زندگی را شوق را بودن را عشق را زیبایی را مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم.. بی تو ساحل مرا در کام مرگبار دریا فرو می پیچد... ای دوست با تو میگویم... باز هم با تو .. دریاب... روحهای اندک و بی سرما یه اند که در بی دردی به ابتذال میکشند عشق های مزاجی اند که در وصال می میرند در پیری می پژمرند.. سرابها زود پایان می گیرند. اما روحهای بزرگ و سرمایه دار که گنجینه های بیشمار در خود پنهان دارند.. روح های نیرومند و توانا که خلاقند و هنرمند روح هایی که امانت دار خدایند و همانند خدا و مسجود ملایک... اینان در نیل در وصال در کام به رکود نمی افتد نمی پوسد عفونت نمی گیرند. احساسها یی که همچون طلایند. از آرامش از ماندن زنگ نمیزنند روح های مسی آهنی گوشتی مردابی ... چنینند..
با تو همه رنگ های این سرزمین مرا نوازش می کنند
با تو آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
با تو کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند
با تو زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
ابر حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند.
با تو من در عطر یاس ها پخش می شوم.
با تو من در هر شکوفه می شکفم
با تو من بودن را زندگی را شوق را عشق را زیبایی را مهربانی پاک خداوندی را
.با تو من بودن را زندگی را شوق را عشق را زیبایی را مهربانی پاک خداوندی را
با تو من در خلوت این صحرا در غربت این سرزمین در تنهایی این بی کسی 
بر او نوشتم.. او که مرا از من ربود...
من اگر ریشه درون دل دریا دارم من اگر رابطه با عالم بالا دارم یا اگر در حرم محترم معبد عشق .. بین جنس صدف و سنگ تفاوت بگذار.. فرق دارد گل یخ با گل همیشه بهار من ز عشق تو توان می گیرم از تو جان می گیرم به تو جان می دهم و رنگ خزان می گیرم بین جنس صدف و سنگ تفاوت بگذار ... فرق دارد گل یخ با گل همیشه بهار ...
در صف اول ارباب وفا جا دارم

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت گفت:«مستی،زان سبب افتان و خیزان می روی» گفت:«می باید تو را تا خانه ی قاضی برم» گفت:«نزدیک است والی را سرای،آن جا شویم» گغت:«تا داروغه را گوییم،در مسجد بخواب» گفت:«دیناری بده پنهان و خود را وا رهان» گفت:«از بهر غرامت،جامه ات بیرون کنم» گفت:«آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه» گفت:«می بسیار خوردی،زان چنین بی خود شدی» گفت:«باید حد زند هشیار مردم،مست را» «پروین اعتصامی»
مست گفت:«ای دوست،این پیراهن است افسار نیست»
گفت:«جرم راه رفتن نیست،ره هموار نیست»
گفت:«روصبح آی،قاضی نیمه شب بیدار نیست»
گفت:«والی از کجادر خانه ی خمار نیست؟»
گفت:«مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست»
گفت:«کار شرع،کار درهم و دینار نیست»
گفت:«پوسیده است،جزنقشی ز پود و تار نیست»
گفت:«در سر عقل باید،بی کلاهی عار نیست»
گفت:«ای بیهوده گو،حرف کم و بسیار نیست»
گفت:«هشیاری بیار،این جا کسی هشیار نیست»
بر او نوشتم.. او که مرا از من ربود...
ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود
من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود
محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود
او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود
برگشت یار سرکشم، بگذشت عیش ناخوشم
چون مجمری پر آتشم، کز سر دخانم می رود
با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رود
باز آی و بر چشمم نشین، ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می رود
شب تا سحر می نغنوم، واندرز کس می نشنوم
وین ره نه قاصد می روم، کز کف عنانم می رود
گفتم بگریم تا ابل، چون خر فرماند در گل
وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم می رود
صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار کم، هر کار از آنم می رود
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود
سعدی فغان از دست ما، لایق نبودی بی وفا
طاقت نمی آرم جفا، کار از فغانم می رود
کاخهای تخت جمشید در نزدیکی رود کوچک پلوار که به رود کر میریزد ٬ بر روی سکوئی که ارتفاع آن بین ۸ تا ۱۸ متر بالاتر از سطح جلگهٔ مردوشت است، بنا شدهاند در حالی که طرف شرقی ان بر روی کوه رحمت است و سه طرف دیگر با دیوارهای حافظ شکل داده شدهاند.دیوارهای حافظ با توجه به شیب زمین تغییر ارتفاع میدهند. وسعت کامل کاخهای تخت جمشید ۱۲۵ هزار متر مربع است که از بخشهای مهم زیر تشکیل یافته است:
کاخ آپادانا در شمال و شرق دارای دو مجموعه پلکان است. پلکانهای شرقی این کاخ که از دو پلکان - یکی رو به شمال و یکی رو به جنوب - تشکیل شدهاند، نقوش حجاریشدهای را در دیوار کنارهٔ خود دارند. پلکان رو به شمال نقشهایی از فرماندهان عالیرتبهٔ نظامی مادی و پارسی دارد در حالی که گلهای نیلوفر آبی را در دست دارند، حجاری شدهاست. در جلوی فرماندهان نظامی افراد گارد جاویدان در حال ادای احترام دیده میشوند. در ردیف فوقانی همین دیواره، نقش افرادی در حالی که هدایایی به همراه دارند و به کاخ نزدیک میشوند، دیده میشود. بر دیوارهٔ پلکان رو به جنوب تصاویری از نمایندگان کشورهای مختلف به همراه هدایایی که در دست دارند دیده میشود. هر بخش از این حجاری اختصاص به یکی از ملل دارد که در شکل زیر مشخص شدهاند :
مجموعه کاخهای تخت جمشید، در سال (۳۳۰ پیش از میلاد) به دست اسکندر مقدونی به آتش کشیده شد و تمام بناهای آن به صورت ویرانه در آمد از بناهای بر جای مانده و نیمه ویرانه، بنای مدخل اصلی تخت جمشید است که به کاخ آپادانا معروف است و مشتمل بر یک تالار مرکزی با ۳۶ ستون و سه ایوان ۱۲ ستونی درقسمتهای شمالی، جنوبی و شرقی است که ایوانهای شمالی و شرقی آن بهوسیله پلکانهایی به حیاطهای مقابل متصل و مربوط میشوند. بلندی صفه در محل کاخ آپادانا ۱۶ متر و بلندی ستونهای آن ۱۸ متر است. اینمجموعه در فهرست آثار تاریخیایران و نیز در فهرست میراث جهانی یونسکو به ثبت رسیده است.
اینست تمدن کهن من
![]()
![]()
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،
بدین سان بشکند در من،
سکوت مرگبارم را.........
«دکتر علی شریعتی»
ای آزادی،
تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشواراست، بی تو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛ یک موجودی خواهم بود توخالی ، پوک ، سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده دار ، بیتاب ، بی روح ، بی دل ، بی روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ، بیهوده ، منی بی تو
یعنی هیچ! ...
ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم.
ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام !
و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد.
اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید.
من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ ...
« دکتر علی شریعتی »
(خود سازی انقلابی ، ص ۱۲۰و۱۳۰)
پروردگارم ،مهربان من
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"
"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"
دردم ، درد "بی کسی" بود
« دکتر علی شریعتی»
بر او نوشتم.. او که مرا از من ربود...
مثل آسمان که می نویسد از ابر، مثل ابر که می نویسد از باران، مثل باران که می نویسد از رود، مثل رود که می نویسد از دریا، من از تو می نویسم مثل دریا که می نویسد از موج، مثل موج که می نویسد از ساحل، مثل ساحل. و مثل ساحل که می نویسد از انتظار، مثل انتظار که می نویسد از دلتنگی، من ازتو می نویسم فاصله را بشکن ...عشق بی انتهای من تا دلتنگیم پایان یابد مثل نسیم بهار به جانم تازگی بخش که سخت از دوریت دلتنگم...