/ 2 نظر / 25 بازدید
ملیکا..فانوس دریای پارس

درود پدر خوانده ی خوب... با پستی جدید به روزم...سرافرازم می کنید فانوس را نورانی و خوش بو بفرمایید! آرزو می کنم بالاترین دستها نگهبانتان باشد! آمین!

آسمانم تاریک خانه ام تاریک تر خسته ام دیگر بار خسته از تنهایی که دلم سخت گرفته است از این پیچش وهم و هذیان دوست دارم بروم بر طرفی روشنم نیست کجا در پی مهتابم در شب گرم حضور اربابی تو مرثیه می خوانم با تمنای سکوت دو سه خطی شاید تا بیارامد دلم مرگ من نزدیک است لحظاتی دیگریا که روزی یا شبی غصه ها نزدیکتر از ته دالان فکرم بر من تا بتازد بر دلم بوی برگ سوخته کوچه ی تاریک و سرد انتهای پاییز من چه دورم از تو و چه نزدیک دلم با تلخی فاصله ها تو که رفتی من هم گم شدم در تپش خاطره ات بیگانه گشتم با بهار فصل قلبم ، پاییز اشک چشمم ، باران